
برای شبهای بی حوصلگی ام آغوش می خواهم.
آنقدر گرم که تخم مرغهای صبحانه ام را بپزم.
آنقدر نرم که بالش زیر سرم را پرت کنم کناری.
دهانت را که باز کنی و بخندی٬

هر کاری را همان دفعه اول که بهت می گویند انجام بده٬ لطفا.
در ضمن مثل بچه ی کلاس اولی که معادله دو مجهولی جلویش گذاشته اند هم من را نگاه نکن.
لطفا.

می گوید غصه فردا را نخور.
می گویم حالا شما چیز دیگری برای خوردن پیدا کردید به من هم بگوئید......اِی گور پدر هر چی آدم الکی خوش و غصه نخوره.
می گوید تو تو سیگارت را بکش و غصه ات را بخور. با بقیه چه کار داری؟!
می گویم "غصه خوردن برای فردا" از نان شب هم واجب تره.
می گوید دوباره بی منطق شدی.
اینبار فقط نگاهش میکنم.
پیش نوشت:باز کردن این پست شاید قدری طول بکشد.ولی فکر کنم ارزشش را داشته باشد.
خیلی حوصله نوشتن ندارم.تصویری و قدری مکتوب برایتان مینویسم این چندروز چقدر بهمان خوش گذشت. داشتن ۸-۹تا رفیق پایه ی همه جور دیوانه بازی بهترین چیز است.البته این بار رئیس دیوانه بازی ها همراهمان نبود.
وقتی سه شنبه شب گفتم بریم شمال همه بی معطلی برنامه رو برای چهارشنبه شب رفت و جمعه شب برگشت ردیف کردیم و روز چهارشنبه همه بدو بدو خودمون رو رسوندیم خونه.قرار بود ساعت ۸-۸:۳۰ شب راه بیفتیم که طبق معمول شد ۱۱:۳۰.جاده شمال شبهاش رویائیه.مخصوصا وقتی خیلی هم شلوغ نباشه.راه افتادیم به سمت شمال البته شمال کوهستانی و نه دریا و شبهای ساحل و غروب خورشید و اینا.برگشتنی انداختیم از آمل بیایم سری هم به دریا بزنیم باران امانمان را برید.
رفتیم بلده................
وقتی می بینم جائی٬ کسانی در حال شادی کردن برای کم اهمیت ترین چیز دنیا هستند دلم برای اینکه با دوستانم در خیابان کاخ راه برویم و فاصله دمشق تا روبروی دانشکاه هنر را بیخیال بالا پائین کنیم و آنجا ساندویچ بندری بخوریم تنگ می شود.
وقتی می بینم جائی٬ کسانی مشغول عزاداری برای از دست دادن عزیز ترین کسانشان هستند دلم برای اینکه با دوستانم مست کنیم تا غم از دست دادن عزیز رفته یکی از همین رفقا را برایش آشان تر کنیم و بعد همگی با هم برای بزرگی احساس و غمش گریه کنیم تنگ می شود.
وقتی می بینم جائی٬ کسانی شاخه ای گل به دست منتظر دوست دختر یا دوست پسرشان هستند و لذت انتظار از حدقه چشمهایشان میزند بیرون٬ دلم برای اینکه برگردم به ۱۸-۱۹ سالگی و باز هم عاشق دختر عکس روی دیوار اتاقم بشوم و کیف کنم از اینکه در خیالم باهاش کجاها که نرفته ام و یا به ۱۵ سال پیش و بازیهای آن موقع روی بالکنهای کاشی کاری شده قصرفیروزه و عکس بازی و فوتبال گل کوچک و دوباره عاشق دختر همسایه مان و بوی موهایش شوم٬ تنگ می شود.
وقتی میبینم جائی٬ کسانی نشسته اند و آرام دارند با هم در گوشی حرف میزنند و اوج لذت کنار هم بودنشان را دارند تجربه میکنند٬راستش دلم میخواد برم وسطشون بشینم ببینم چی میگن.*۱
اما امروز دلم برای دلتنگی کسانی گرفت که دسته گل روز مادرشان را بردند سر خاک و هزاران بار آرزو کردند که همین ""ماچ"" چند لحظه پیش من را فقط برای یکبار هم که شده دوباره احساس کنند و لذتش را ابدی کنند.
دوستی که دیشب به طرز باورنکردنی یاد خودش و مادر دوست داشتنی اش بودم که ناباورانه ترکمان کرد و همان موقع یکهو از آسمان افتاد روبرویم و چقدر گفتیم و کیف کردیم از آنموقعها.
دوستان عزیزم که می شناسمتان یا نه بدانید لذت مادر داشتن ما تقسیم با شما.
می خواهید باور کنید٬می خواهید نکنید.
فقط بدانید به یاد شما و دلهای کوچکتان هستم و هستیم.
روز مادر بر همه مادران عالم مبارک.
روز زن به شما دوستان گل دختر هم مبارک.

*۱: از بدترین خصوصیاتم همین میل به شنیدن حرفهای دیگران است.ما بهش می گوئیم کنجکاوی احتمالا شما می گوئید فضولی.
امتحانات زخممان کرد٬ لعتنی.


خواندن ادامه مطلب این پست لعنتی به هیچ کدامتان توصیه نمی شود.لرز و وحشت بعد از خواندنش به عهده خودتان.فقط دو احتمال موجود است: یا داریم به سرعت به تکنولوژی سازنده هر چه در عالم هست٬ نزدیک می شویم یا با همان سرعت به قهقرای بشریت فرو می رویم.
نمیدانم قضاوتتان بعد از خواندن این لینک چیست.خوشحال می شوید یا اینکه مثل من رعشه بر اندامتان میفتد.اما در هر حال خدا کند این رویه در انتها به نفع "روح" بشریت تمام شود.
برای با تو بودن٬
بودنم را می بخشم.
چشمانت را به من هدیه میکنی؟!

توضیح:عکس تزئینی است اما کار خودم است.
بدترینش این است که عاشق گل سر کوچک یاسی اش باشی و حسرت این را بخوری که لمسش کنی٬ آنوقت دست کند در کیفش٬ دوجین از انها را روبرویت بگیرد٬ بگوید باز هم دارم.
اما کدام می شود آن که به موهای پریشانش بود.

راستش بعد از اینکه به صورت نیمه حرفه ای شروع کردم به عکاسی کردن تصمیم گرفتم یه فتو بلاگ برای خودم درست کنم تا بتونم عکسهام رو اونجا بذارم.البته از بین ۵۰-۶۰ تا عکسی که در روز میگیرم مطمئنا دو سه تاش بیشتر به درد این کار نمیخورن.چون بقیه اش یا خیلی شخصیه و یا اینکه ارزشی نداره.اول میخواستم از سایت فلیکر استفاده کنم که متاسفانه آن فیل معروف بهش تر زده است.حالا میخوام عکسهای خوبم رو توی ایــــــــــــــــــن وبلاگ که البته یاهو ۳۶۰ هستش بذارم.چون آپلود کردن عکس توش راحت تر از وبلاگ خودمه و گیر و گرفتهای لینک و اینا رو نداره.می تونید هرازچندگاهی بهش سر بزنین و شاید از عکسها خوشتون اومد.البته میتونین نظراتتون رو همینجا برام بذارید.

این روزها اصلا خوب نیستم.شاید چند وقتی نبودم.شاید هم فردا برگشتم.اما رفتنم همیشگی نیست.مطمئن باشید همه تان را می خوانم.اگر نظری نذاشتم دلیل بر نخواندنم نگذارید.(نظراتتان را هم می خوانم.)
مخلص.
همین.
![]()
در این کثافت مکاره تن فروشی، آنان که متاع می فروشند گنه کارند یا آنانکه خریدارند؟!
نَرمَک نسیمی که دیشب وقتی پشت به چراغ ایستاده بودی ٬لای موهایت پیچیده بود٬در دلم طوفان به پا کرد.
می خواستم تار تارش را پرستش کنم.
تازه اضافه شده:
پی نوشت: به یاد بهار سال گذشته.
مطمئنا همه سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن رو دیدید.سکانسهای افتتاحیه فیلم علایق عجیب وغریب آدمهای دور و اطراف و خود امیلی رو نشان میده.من هم تو این پست میخوام در مورد همین علایق عجیب و غریب خودم که تا حالا بهشون پی بردم بنویسم. اینها رو بخونید و اگه دلتون خواست همین جا یا مثلا تو وبلاگ خودتون در موردش بنویسید. به همه حق میدم که اگه دلشون نخواست این خزعبلات رو نخونن.پس اصل پست رو در قسمت ادامه مطلب می نویسم.
بوی
یخچال دو شب
خاموش
نمی داد.
همیشه از این جمله ها بدم می آمده٬ ولی تمام اینها را به فال نیک بگیرید.آغوش گرم ۲۶ دنیایم را عوض کرد.
و اینکه جمله های۱۰-۱۱-۱۲ تقدیم به کسی که عاشق بچه هاست و در بدترین شب زندگی ام به من گفت "از زندگی ات لذت ببر٬حتی با تلقین."
با اینکه با جمله اش خیلی موافق نیستم٬ اما سماجتش برای عوض کردن این روزها و شبهایم کارگر افتاد و بار سنگین سالها از روی دوشم برداشته شد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
-این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان.
-تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند.
-خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید پس چطور می شود من همه چیز را در یک روز بدست آورم.
-چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.
-در جستجوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد.
-اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه جدیدتر دوباره بکوشم.
-موفقیت یک تعریف دارد « باور داشتن موفقیت».
-تنها کسی مرا شاد می کندکه گوید تو مرا شاد کردی.
-گاهی مهربان بودن بسیار مهمتر از درست بودن است.
-هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت.
-در آغوش داشتن کودکی به خواب رفته یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیارا درون آدمی بیدار می کند.
-وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گیرد در واقع شما را به اسارت زندگی میکشد.
-زندگی مثل طاقه پارچه ای است هر چه به انتهای آن نزدیکتر می شود سریعتر می گذرد.
-باید شکر گزار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم به ما نمی دهد.
-زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم.
-تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
-لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
-باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
-خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.
پسرک موطلائی با گریه های نه چندان زیاد٬ چشمانش را که به دنیای بیرون باز کرد فکرش را هم نمیکرد که ۱۹ اسفند ماه ۱۳۸۶ بی تردید عجیب ترین سالروز تولدش تا آنروز باشد.روزهائی که تردید امانش را بریده و دودلی جان به لبش کرده و خسته از همه چیز باید بجنگد و پیروزی را در خواب ببیند.
همان غم عجیب شب تولد به جانم افتاده.
والسلام.
حوصله ای بود بیشتر مینویسم.
۱-گفت و گو با بیلی وایلدر : کمرون کروو
وقتی عاشق بیلی وایلدر باشید دوست ندارید هیچ وقت نکته هائی که ازش یاد میگیرید یا تکه هائی که می اندازد را تمام کنید.مزه مزه و به قول دوستان ته پیک بالا می اندازید که حسابی بگیردتان.
۲-داستانهای ناتمام : بیژن نجدی
راستش مقهور نام کتاب شدم.چه کنم!!
۳-معنای متن(پژوهشی درعلوم قرآنی) : نصر حامد ابوزید
آن موقع ها که در پی یافتن هزاران سئوال بی جواب بودم به سفارش دوستی خواندن کتاب را شروع کردم.مشوقم این بود که نویسنده کتاب استاد دانشگاه قاهره بوده و بعد از نوشتن کتاب اگر اشتباه نکنم توسط مفتی های مصر ملحد شناخته شد و حکم کشتنش را صادر کردند.الان استاد دانشگاه هیدن در هلند است.بماند بیشتر کتاب را خواندم ولی بعد از مدتی دیدم دیگر انطور که باید جذبم نمیکند.گذاشتمش کنار.به همین راحتی.
۴-گزارش یک آدم ربائی : گابریل گارسیا مارکز
به استناد نوشته پشت جلد کتاب از زبان نویسنده که گفته :"این اثر دربرگیرنده تخیلی فراتر از تخیل موجود در رمانهای من است" واقعا پیچیده ترین نوشته اش است.اما چسب موجود در شاهکارش "صد سال تنهائی" ذره ای هم در این کتاب نبود.پر از اسمهای عجیب و غریب که حتما باید مینوشتیشان تا یادت میماند کی به کی است.
۵-برگمان به روایت برگمان
......
۶-نشانه ها و معنا در سینما : پیتر وولن
آنقدر ها هم گول نام کاب را نخورید.
۷-یک نوشیدنی در خیابانی که دیگر از آن نخواهی گذشت : دکتر ایرج نوبخت
داستان کوتاه است و همه اش را ""نباید"" یکجا خواند.
۸-هنر امر متعالی مبتذل : اسلاوی ژیژک
خب پرداختن به سینمای دیوانه وار دیوید لینچ کتابی را بهتان معرفی میکند که پر است از پیچهای نوشتاری و تقریبا دیر فهم.
مثل اینکه باید کسانی را دعوت به بازی کنم:
و
این چند روز که تاخیر افتاد در اجابت دعوت دوستان جای همه تان خالی دو روزی رفته بودم با رفقا شمال.
تقریبا یک تیم فوتبال بودیم و همه دیوانه.کلی خوش گذشت و هوا هم عالی بود.
ولی.......................
غم است دیگر.به این زودی ها رفتنی نیست.
هنوز عمرمان به دنیاست.
متاسفانه...
یک نفر٬
هیجده صدای پا...
.
.
.
مادرم دارد پیر می شود.
مانده
کسی
عاشقانه
دوستم داشته باشد.
بعد...
خلاص.
"For sale: baby shoes, never worn."
Hemingway
چه مهمانان بی دردسری هستند٬
مردگان.
نه به دستی
ظرفی را چرک می کنند٬
نه به حرفی
دلی را آلوده.
تنها به شمعی قانعند
و
اندکی
سکوت.
حسین پناهی
تقدیم به حامد اصغری عزیز که با خواندن شعری از حسین پناهی در وبلاگش باز یاد جادوی صدا و شعرش افتادم.
شکستم.....
گردو........
شکستم.....
گردو........
شکستم.....
پای آخر را همیشه رقیبم می گذاشت. یار کشی که میشد٬ بازی را ما می بردیم.
سالهاست نه گردوئی هست٬نه شکستنی. فقط هی رقیبم بازی را می برد.
پسر یقه ی کاپشنش را بالا زده و در آن فرورفته و با دستهای در جیب کنار خیابان ایستاده:
چهارم.....
چهارم.....
(دستانش را در میاورد و به نشانه عدد چهار به چند ماشین اشاره میکند.آر دی یشمی رنگی کمی جلو تر از او می ایستد.)
پسر:آقا فلکه چهارم.
پیرمرد راننده(در حدود ۶۰-۶۱):آره پسرم.
پسر در حال سوارشدن:سلام.ممنون.
(پیرمرد در طول مسیر از بدیهای جوانان امروز و قدر ندانی شان و این چیزها حرف میزند.پسر به بیرون چشم دوخته و هیچ نمی گوید.)
پیرمرد به مرد کناردستی اش(قدری هم بد رانندگی میکند.بی احتیاط و تقریبا تند.):آره آقا دوره زمونه بدی شده.من سال ۷۶ بازنشست شدم یه خونه ۴۵متری تو دردشت دارم و الان هم برای فرار از غرزدنهای خانممه که اومدم مسافرکشی.میگه مرد نباید تو خونه باشه.البته خرج زندگی هم زیاده ها.بازنشسته بیمارستان رجائی ام.ماهی ۳۰۰ تومن بهم حقوق میدن.پسرم هم الان ۳۲ سالشه و بیکار تو خونه ما نشسته هی فرت و فرت سیگار میکشه.من هم از سیگار بدم میاد.بهش این ماشین رو دادم گفتم برو کار کن هر روز یه چیزی هم به من بده.میرفت میومد آخر شب دوهزار تومن میداد به من.دوتا هم بچه داره.یکی شون هم غشیه.فقط هر دو روز باید ۱۵۰۰ تومن پول پوشک بده.دوماه پیش باهاش دعوا کردم٬ گفت میرم اصلا از اینجا.من هم گفتم برو.گفت دوهفته دیگه.(با نیشخند)هه ولی هنوز هم تو خونه ماست.وسائلش هم هنوز تو زیرزمین خونه قبلیشه.ما که جا نداریم.اگر نگهش داشتم به خاطر زن و بچه اشه.
مرد کنار دستی:آره آقا الان بچه ها اولین چیزی که از باباشون میخوان خونه ست.بزرگترین معضل جوونها بعد ازدواج خب همینه دیگه...
پسر دستگاه پخش موسیقی اش را از توی کیفش در میاورد و گوشی هایش را محکم در گوشش فرو میکند.(pov پسر از بیرون ماشین.و صدای صحنه هم موسیقی ای که پسر گوش میدهد.بعد از یک دقیقه مرد کناری پیاده میشود.راننده روی صحبتش را به پسر میکند ولی وقتی می بیند او اشتیاقی نشان نمیدهد و در اصل چیزی نمیشنود٬ساکت میشود. یک دقیقه بعد به مقصد پسر میرسند.)
پسر: آقا مرسی من پیاده میشم.(به خاطر اینکه تقریبا مسیر هر روزه اش است ۴۰۰٬ تومنی را که کمی قبل تر آماده کرده به راننده میدهد)
پیرمرد راننده: میشه ۶۰۰ تومن.
پسر دویست تومان دیگر هم میدهد و بدون گفتن کلمه ای از ماشین پیاده می شود.
pov پسر. تصویر ماشین پیرمرد که دارد دور میزند.
فید اوت.
ممنون شش و بش عزیز بابت کادوی تولد خیلی خوبت.
پای پیاده روی دیوانه وار میخواهم٬ در سرما.
پ ن:امشب هوا به شدت سرد بود.اما این از هوس من برای پیاده روی کم نکرد.زدم به دل باغ اناری که این جماعت به شدت میخوان بهش بگن پارک پلیس٬ اما من هنوز میگم باغ اناری.(این کلمه پلیس لعنتی یه جور دلشوره تو تنم میندازه.) یک ساعت و نیم پیاده روی خالص. بدون سیگار٬بدون هیچ سرخر اضافی و با صدای دیوانه کننده "لئوناردکوهن" و "نانسی" و "متالیکا" و "نامجو" و "موسیقی بازگشت"*.هیچ کس نبود. خودم بودم و تنهائی و برف.
*اینها My Favorite ام پی تری پلیر من ان.
امروز روز من است.
جا پایم را در برف نشانه گذاشتم٬
روی سیم خارادار های پشت پرچین.
برای تو؟؟؟

پ ن: این عکس را با دوربین سوپر آماتور موبایلم که عکسش دو پست قبل هست٬ گرفتم.
مسخره نکنید٬ لطفا.
در زندگیتان چندبار دکمه قرمر گوشی تلفن همراهتان را فشار داده اید به امید اینکه شاید پیامی آمده و شما آن را ندیده اید؟!


اگر عاشق فصل رویائی زمستانید٬ «این» را از دست ندهید.
میخواستم چیزی بنویسم دیدم بهترینها را گفته.
بخوانید٬ در وبلاگ خودش نظر بدهید.

(انقدر هر دو عکس خوب بودن که نتونستم انتخاب کنم. هر دو تقدیم به شما)
تو به من خنديدي
و نمي دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
-خانه كوچك ما
سيب نداشت
حمید مصدق
خرداد ۴۳


(خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟!خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟! خوبم؟!خوب نیستم؟!)n
پائیز آمد. مدرسه ها باز شده. یکی از دوستان خواسته خاطره روز اول مدرسه را بگوئیم. کدام روز اول؟! روز اول من در ۲ ماهگی شکل گرفت و به معلمم هم میگفتم "خاله" که با بدبختی عادت کردم بگویم "خانم". مادرم معلم بود آن موقع ها.باز نشست شده الان. ای ۵ سالی میشود. پس خاطره روز اولم میشود ونگ ونگ گریه. بگویم؟!
قدری هم البته در شوک خبر بدی هستم که همین الان خواندم. مادر یکی از رفقا رفت پیش خدا. فاتحه بلدید؟؟! البته مادر بود و مطمئنا در بهترین جایش است الان. اما غمی سنگینی میکند در این روزهای اول پائیز و خزان.
منتظر بودم نوشته ای بنویسم نه چندان غمگنانه. اما. خبر کوتاه بود و تکان دهنده.
بهترین قسمت کنسرت همون دو نوازی بود که البته به خاطر بداهه نوازی و تبحر بی بدیل هر دو استاد بود. علیزاده برای تار و خلج هم برای تنبک.
دل شدگان رو نمیزدن می مردیم از غمباد.
افسردگی بعد از کنسرت استاد شجریان عود کرده دوباره.
نامجو درمانی می کنیم.

درد هر چی والیبالیست نوجوانه بخوره تو سر فوتبالیست های احمق مغرور........
«««««««««««تبریک به همه»»»»»»»»»»»
نمیدونم وقتی آدم این موزیک رو میشنوه میتونه سرش رو به طاق نکوبه و های های زار نزنه؟!!
آه که این طور٬ آه پس که این طور،
سر رسید دفتر روز است نه شب٬
عشق سودای شبانه ست که دراز است و قلندر پیدا.
جان به جان آفرین تسلیم نمی شود
بازگشت همه به سوی او نیست.
آه که این طور٬ آه که این طور،
دست به قنداق نمی رود
تفنگ غلاف می شود.
جهان اصلا نمی چرخد، راه هم نمی رود٬
روز به شب نمی نشیند.
آه که این طور٬ آه پس که این طور،
بهرام گور از پله بالا نمی رود.
آهو به دست هیچ کس آرام نیست.
غزل در کوچه روانه نیست.
آه که این طور٬ آه پس که این طور،
معشوق همیشه پا برجاست.
تکرار نمی شود همه چیز
شب وصل قبل از تولد نیست
عقل یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای
مغز نیست یک مخابرات متروکه.
آه که این طور٬ آه که این طور.........
ضد لیزی فکر ندارید!؟
سر گیجه های مدام مستی شرابت و خماری های ندیدنت را همان یک پیک اولی درمان میکند. بریز به سلامتی دو ساعت پیش.
زنده ماندمان به موئی بند است. به قول یکی از دوستانمان که با هم "گیم نت"* میرفتیم و "کانتر استریک"** بازی میکردیم٬ جانمان آنقدر کم شده که فحشمان دهند مُردیم. خونمان شده ۱ آنهم با چراغ قرمز که گوشه سمت چپ این مانیتور کوفتی با پتک میزند توی صورتمان. آقا ادعای زندگی کردن از خود زندگی بارها کوفتی تر است. نمیشود که هم یکی را دوست داشت هم نه. حکایتمان شده حکایت جن و بسم الله. نمی بینیمش دلمان ضعف میکند برایش٬ چشممان که بهش می افتد دلمان خالی می شود که ای دل غافل نکند این هم نباشد. حرف٬ حرف عاشقی و این چیزها نیست٬ این صدوخورده ای لعنتی فیلمهایم را میگویم بابا.......!
*game net: کوچیک و بزرگ نداره که بابا جان.یه دفعه برین تا شما هم معتاد شید.البته من حدود یه سال ترک کردم. اونهم از روی ناچاری. رفیقمان مغازه اش را بست ما آواره شدیم.
counter strike: تقریبا محبوبترین بازی کامپیوتری منه.
نمیدانم تا به حال از خواندن متنی چندشتان شده؟! از دیدن فیلمی چطور؟! من سال گذشته از دیدن فیلم رابطه خصوصی این بازیگر و امروز از خواندن مطلب این حضرت آقا چندشم شد. هر کسی بگوید این فیلم را ندیده دروغگوی بزرگیست که این آقا هم خودش را در زمره ندیده ها میداند. نمیدانم با چه وجدان و دید و نقطه نظری نوشتن این متن رو آغاز کرده و بعد هم با جملاتی شاهکار ادامه داده. لگد مال کردن حیثیت آدمها کار آسانی است. از قدیم میگفتند آدم کتک خورده رو لگد زدن عین نامردیه. آدمی که با افتخار لیست روزنامه هایی رو که خودش در متن یکی از همونها رو زرد میخونه نوشته و اعلام وجودش با استناد به همین لیسته. حالا از ذهن روزنامه نگارمون که این مطالب تراوش بشه و این نتیجه گیری های خارق العاده٬ دیگه وای به حال سرایدار ساختمون ما که در به در دنبال سی دی همین موضوع بوده. اگر رفتید و خوندید و با نظر من موافق بودید حتما در قسمت کامنتهای وبلاگ این حضرت آقا نظر بدید.
امروز دیگر حسابی باورمان شد سنی ازمان گذشته. خواهر کوچولویمان کنکورش را دیروز خوب داده ٬امروز ابروهایش را برداشته و موهایش را هم های لایت کرده. کلی هم ذوق کرده طفلک.
-میخوام از این به بعد هر دو روز یه دفعه یه چیزخوب بنویسم. اصلا هم در قید وبند اندازه و تعداد خط هاش نیستم.موضوعش هم واسم مهم نیست. فقط میخوام از این مخم بیشتر کار بکشم. پس به همکاریتون امیدوارم.چرا دوستان سینما دوست فیلم پیشنهاد نمیدن؟! کار قشنگیه ها. فیلم های خوبی که دیدم روبه هم بگیم و لذتش رو چند برابر کنیم. تو پست فردام یه فیلم از من به شما هدیه به عنوان آغاز راه.
-در ضمن یه قسمت جدید به وبلاگم اضافه کردم به اسم وبلاگها یا سایتهایی که قبل از مرگتان باید ببینید. البته انتخابشون کاملا بر اساس سلیقه منه ولی فکر نکنم خیلی هم بد سلیقه باشم. لازم به ذکره که این اسامی اول شامل اون عزیزانیه که این گوشه اسمشون رو لینک کردم.
-نوشته های سینمایی ام هم قراره از این به بعد بیشتر بشه.
* همان اسکل مودبانه است.
از نگاهمان هم نفهمیدی؟!