تبليغاتX
مُهر هفتم
     انسان با اعمالی تعریف می شود که مکرر انجام میدهد٬ پس کمال٬ نه یک خصوصیت٬ که یک عادت است.

ارسطو٬ قرن۴ ق.م.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18;ساعت 17:21

یکی نیست به این استاد همه عمرم حسین علیزاده بگه آقای من تا کی میخواین موسیقی چهار سال پیش رو با رنگ و لعاب جدید به خورد مردم بدید.

 بهترین قسمت کنسرت همون دو نوازی بود که البته به خاطر بداهه نوازی و تبحر بی بدیل هر دو استاد بود. علیزاده برای تار و خلج هم برای تنبک.

دل شدگان رو نمیزدن می مردیم از غمباد.

افسردگی بعد از کنسرت استاد شجریان عود کرده دوباره.

نامجو درمانی می کنیم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/17;ساعت 22:58 |

 

      به عنوان یکی از طرفداران گونه کمدی تقریبا دیگر از آمدن هرگونه فیلم کمدی حتی "نسبتاً" خوب هم ناامید شده بودم. تا اینکه دو فیلم همزمان با شعار کمدی بودن بر پرده سینماهای تهران آمد. "قاعده بازی" کار احمدرضامعتمدی و دیگری "کلاهی برای باران" ساخته مسعود نوابی. در شبی که به قصد دیدن اولی راهی سینما شده بودم بنا به شرایط، دیدن دومی نصیبم شد. خوشحالم که بگویم فیلم با کمترین ادعا دربزرگنمائی کاری که کرده یا ادعای آنکه عرفان را در زیر ساخت فیلم قرار داده تقریبا 80درصد موفق شده است که به اهداف سازندگان آن نزدیک شود: یعنی ساخت 90 دقیقه مفرح و شاد برای تماشاگر ایرانی ای که دیگر خنداندنش کار سختیست. البته این کمدی بیشتر مدیون حضور بازیگران شناخته شده این عرصه(رضا عطاران،جوادرضویان ومهران غفوریان) و برخورداری از فیلمنامه ای است که تا نهایت توان سعی در دوری از کلیشه ها را داشته و با شوخیها و موقعیتهای کمیکی که میسازد بیشتر فیلم را پیش میبرد و در این راه با پرداخت صحنه هایی که مطمئنا با کمی خرج کردن استعداد و توان پایان ناپذیر جوادرضویان در ارائه این تیپها دارد،همراه بوده است. البته با توجه به زمان حضور رضویان در فیلم کمی بی انصافی است که تمام کمدی موجود را به نام او تمام کنیم و از نقش هرچند کوتاه غفوریان در این راه چشم پوشی کنیم.

داستان سرراست است و برای بیننده ای که آمده تا آخر هفته ای شاد را سپری کند بدون کمترین گره افکنی حاد و پیچیده ای روایت می شود: دختر و پسری با وضعیت خوب مالی همدیگر را دوست دارند که پسر مجبور به پنهان کردن این علاقه از دختر شده است.دختر در خانه شان خود کشی میکند و درست همان شب دزدی که به خانه آنها آمده دل به او می بندد و با ترفند اینکه میتواند کاری کند پسر دوباره عاشق دختر شود و در اصل برای از میدان به در کردن پسر، وارد زندگی او میشود و در این راه از همراهی و همکاری دوست دزد دیگرش هم بهره می برد. در آخر با وجود یأس دزد در پیشبرد نقشه اش و با شخصیت پردازیی خوبی که از او و دوستش شده است باز هم شاهد زندگی سرخوش و بی خیال آن دو هستیم. دو سوم ابتدایی فیلم سرشار از کمدی موقعیت است و آنچنان این کار را خوب انجام میدهد که وقتی در یک سوم پایانی، فیلم تقریبا از ریتم تند و شدت ارائه این موقعیتها کم میشود و به دلیل اینکه فیلمنامه نویس هر چه مهمات داشته در دوسوم ابتدئی بر سر تماشاچی خرج کرده و دیگر خبری از موقعیتهایی که تقریبا هر سکانس رو میشد،نیست اصلا سرخورده نمی شوید وشادیتان تبدیل به یأس بعد از خندیدنهای طولانی و ریسه رفتنهایتان نمیشود. این یک فیلم سرخوش است،سرخوشانه ساخته شده،سرخوشانه پرداخت شده، با حوصله نوشته شده و سرخوشی اش هم حداقل در سالن سینما مسری است. فیلم همانطور که گفتم بی ادعاست.بازیگران روان بازی می کنند و فیلمنامه طوری است که در آخر مجبوربه حذف یکدفعه ای چند شخصیت نشود تا زمانش به حد استندارد برسد. موسیقی با همان ریتم فیلم پیش می رود و از موسیقی "مجبور کننده" خبری نیست .تنها نکته نه چندان خوب فیلم بازی ناهمخوان بازیگر نقش پیروز است که "نام فامیلی اش" را چند جای دیگرتیتراژ هم دیدم.(شما که فکر پارتی بازی و این حرفها را نمیکنید؟!). حال آیا می توان امیدوار بود که فیلم کمدی روان و خوب و در عین حال شاد و مفرح و بدون ادعای تحولات دقیقه ای و سیروسلوکهای آنچنانی را باز هم شاهد باشیم.امیدوارم پیشرفت "نوابی" بعد از فیلم های "سال های بی قراری" و "قلقلک" نوید بخش این ادعا باشد.

   

                     

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13;ساعت 13:27 |

 

درد هر چی والیبالیست نوجوانه بخوره تو سر فوتبالیست های احمق مغرور........

«««««««««««تبریک به همه»»»»»»»»»»»

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05;ساعت 12:45 |

نمیدونم وقتی آدم این موزیک رو میشنوه میتونه سرش رو به طاق نکوبه و های های زار نزنه؟!!

آه که این طور٬ آه پس که این طور،

سر رسید دفتر روز است نه شب٬

عشق سودای شبانه ست که دراز است و قلندر پیدا.

جان به جان آفرین تسلیم نمی شود

بازگشت همه به سوی او نیست.

آه که این طور٬ آه که این طور،

 

دست به قنداق نمی رود

 

تفنگ غلاف می شود.

 

جهان اصلا نمی چرخد، راه هم نمی رود٬

 

روز به شب نمی نشیند.

آه که این طور٬ آه پس که این طور،

 

بهرام گور از پله بالا نمی رود.

 

آهو به دست هیچ کس آرام نیست.

 

غزل در کوچه روانه نیست.

آه که این طور٬ آه پس که این طور،

معشوق همیشه پا برجاست.

تکرار نمی شود همه چیز

شب وصل قبل از تولد نیست

عقل یک لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای

مغز نیست یک مخابرات متروکه.

آه که این طور٬ آه که این طور.........

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/04;ساعت 23:17 |