کلوزآپی زییا در فضایی دود گرفته آغاز گر فیلم است و عنوان کردن جمله هایی که نقش کلیدی و اساسی را در بیان درونمایه فیلم بر عهده دارد توسط یکی از بهترین نقش آفرینی های آنجلینا جولی خود شروعی است که رو به عقب بودن پیشامدن حوادث را تا همان زمان به ما نشان میدهد. اشاره به این نکته که" دوستی دارم که هر بار نتهای مشابهی را میزند ولی هر دفعه متفاوت شنیده می شود" نشان دهنده نوع دید و برخورد آدمها و زوجین فیلم با مقوله ای مشابه با عنوان عشق است.تعدد زوجها و زیاد بودن نگرشها نشانگر تعدد طرز رفتار آدمهای جهان بیرون است.
این ازدیاد شخصیتها و نوع رابطه هایشان با همدیگر در نگاه اول شاید کمی گیج کننده به نظر بیاید ولی در ادامه با سر نخهایی که از "شخصیت" آدمها به ما میدهد و همچنین وجود عادات یا حتی تکه کلامی خاص، در انتها و در زمان فاش شدن روابط به هیچ عنوان از آن غافلگیر نمی شوید که به شخصه این را به عنوان مزیت فیلم در نظر میگیرم. ولی همین خود انگیزه خوبی برای دنبال کردن ماجرای نه چندان پیچیده فیلم است. یک سوم ابتدایی فیلم به معرفی وجوه مختلف شخصیتی آدمهای فیلم اختصاص دارد. آدمهایی که هر کدام زندگی منحصر بفردی را دارند. با تکیه بر حذف برخی از جنبه های آدمها مثلا نوع شغلشان بهترین نوع دیدن و قضاوت را میتوان در طول فیلم به بیننده القا کرد.
◄به عنوان بیننده ای که به فیلمنامه ای منسجم و به قول معروف "بدون گاف و سوراخ" در تهیه فیلمی با چفت وبستهای اصولی در روند دراماتیک فیلم بسیار معتقدم، نکته هایی ظریف و پرداخت شده ای را شاهد بودم.
درون مایه زیرین فیلمنامه تاکید بر وفاداری است.وفاداری که هر کدام از آدمها به همدیگر دارند ، چه پل که به خاطر از دست ندادن هانا و بچه هایش از بزرگترین عشقش گذشته و چه جوآن که برای رسیدن به هدفش از هیچ حربه و ترفتدی فرو گذار نمی کند. وجود سگ در همه خانه ها به غیر از خانه جوآن تا کید بر همین فرض است.این که جوآن گربه(نمادبی وفائی) دارد که یک چشمی است در مقابل خواهرش گریسی که سگ(نماد واداری) دارد تضاد شخصیتی پای بندی به اصول وفاداری و خیانت را در این دو پایه فیلم به خوبی نشان میدهد که یکی از همان ظرایف فیلمنامه ایست. و گریسی که به خیال خودش به علت عدم دارایی قوه تخیل قوی توسط همسرش به رابطه ای پنهانی پرداخته و اشاره به جای کینان به قوه تخیل بسیار بالای هیوگ همسر گریسی است که توسط یکی دیگر از غیر خودیها بیان می شود. البته ما در سر تا سر فیلم در بخشهای مربوط به هیوگ با "اوردوز" کردن این قوه خیال در قالب تمرین کلاس بداهه پردازی روبرو هستیم.تمام صحنه هایی که از هیوگ تا قبل از دیدن گریسی در هتل می بینیم بدون عینک است.از آن به بعد او را با عینکی می بینیم که در واقع نماینده پذیرفتن واقعیتهای موجود است. دروغهایی که او ترجیح میدهد در دروغهای بداهه پردازیهایش زندگی کند تا در آنها.
دیگری وجود مارک که در اثر ابتلا به ایدز در حال مرگ است و ما به ازای بیرونی نامزد سابق کینان است.این که چرا کینان با آن حصار آهنی دور خودش از ابراز علاقه جوآن در ظاهر اسقبال نمیکند.
یکی دیگر از وجوه عشقهای متفاوت را در بخش های میلدرد و مارک شاهد هستیم.عشق به فرزند که علت دوام زندگی زناشویی بدون هر گونه عشقی با پدر مارک است.
◄شخصیت پردازی فیلم در مورد هر کدام از آدمها بر عنصری خاص استوار است.برای مثال برای جوآن تکیه بر نوع لباس پوشیدنش و اینکه همیشه چیزی اضافی بر سر و دستهایش دارد و طرز ادا کردن کلمات و حتی انتخاب جمله ها بیشترین تاثیر را در روند توصیف او دارد.برای هیوگ همان قدرت بداهه پردازی و برای مردیت طرز برخورد و نوع آرایش بی تکلف مو ها و اینکه بر خلاف جوآن از بودن گل سرهای کوچک پاپیون شکل هم احساس نا خوشایندی دارد. این همه اختلاف در دو نفر از یک خانواده فقط به نوع واخوردی است که از عشق داشته اند.
مردیت که با فهمیدن هم جنس باز بودن نامزد سابقش مارک سر خورده شده و دیواری بلند دورتادور خود کشیده، به نوعی قسمت دیگر وجودی کینان را می شود در وجود او دید که با پیوندی ظریف در انتها به هم ربط داده می شوند.
◄یکی از جنبه های زیبای ساختاری فیلم، فاصله گذاری بین هر قسمت از فیلم است که به وسیله نشان دادن نمایی از شهر در حال تغییر از روز به شب یا بالعکس صورت می گیرد.
در فصول پایانی فیلم دو نکته منفی دیدم که مستقیما به حضور کشیش بر می گیردد و یک نکته زیبای کلیدی.
اولین نکته منفی نوع پرداخت صحنه معرفی کشیش حاضر در مراسم عقد نمادین به مناسبت چهلمین سالگرد ازدواج هانا و پل است. صحنه ای که به قول گریسی(این بیان دیالوگ به وسیله او را نمیتوانم نادیده بگیرم) "دیگر ریشوی" فیلم ظاهر میشود. آن حرکت از پایین به بالای دوربین و تاکیدش بر انجیل را به نوعی تاکید گل درشت میدانم.اینکه او مرد خداست و ممکن است که درازهم فرو پاشی بنیان یک خانواده دخیل باشد را همه با دیدن حتی کلوز آپی از یقه پیراهن کشیشی او به بالا هم میتوانستند نتیجه بگیرند. نکته دوم، آن تلاقی نگاههای راجر(کشیش) و گریسی در انتهای فیلم است و نشان دادن رفتن راجر.همان صحنه های صحبت هیوگ و گریسی و آن قطره اشک سرازیر از گونه های او و پذیرفتن پیشنهاد رقص خود گویای همه چیز بود.
نکته مثبت و کلیدی فیلم نقش تاثیر گذار رقص در فیلم است. همان جمله ای که جوآن در ابتدای فیلم با تاکیدی زیبا آنرا بیان کرد، در انتها با رقصی بر روی سنی که شبیه صفحه ی شطرنج بود و با حضور تمام زوجها و نوع چیدمان انها در روی سن به بهترین نحو ممکن نقطه انتهایی فیلم به حساب می آید.
من باب آشناییتان با دوستی نشناخته و ندیده و نثری که ایشان دارند و حسابی کیفتان را کوک میکند این آدرس را خوب به ذهنتان بسپارید یا اینکه در لیست مورد علاقه هایتان ذخیره اش کنید که به خواندن هر روزه اش که می ارزد هیچ احیانا مثل بنده به خواندن نوشته های قبلی راغب میشوید و دقایقی را دور از تمام حوادث در حال اتفاق یومیه و شبانه و دیگر ایام خوشید با این نوشته ها .عجیب است این همه استعداد.حیف که نه نامی از ایشان میدانم و نه سن و سالی.از دستش ندهید.
در هر حال و حالت و مکان و زمانی که باشم نمیتوانم احساسم را از بی برنامگی و بد قولی مخفی کنم. همانگونه که نمیتوانم بسیاری از آدمها و وقایع را به صورت فارست گامپی نبینم. بله. احساس دینی که به این شخصیت میکنم خیلی بیشتر از اینهاست. ولی اجازه دهید فارق از اینها موضوعی را مطرح کنم. نمایشگاه کتاب تهران که به اصطلاح مهمترین واقعه و اتفاق صنعت نشر این مملکت است هر سال بدتر از سال گذشته برگزار میشود و یاد آور هرسال میگیم دریغ از پارسال میشود. نمیدانم این مسئولین مملکتی و اجرایی چه لزوم و دلیل قانع کننده ای برای جابجائی آنهم به بدترترین شکل ممکن برای این حرکت دارند. دقت کنید گفتم "بدترین حالت ممکن". از محل قبلی نمایشگاه بیشتر قشر ساکن در منطقه و راننده های گذری از آن مسیر شکایت داشتند. اما حالا بعد از گذشت 6 روز از افتتاح نمایشگاهی که کتابهایش را آب برد، این بار آدمهایی که با هزار امید و آرزو برای به دست آوردن کتابهای چاپ تمام شده و کمیاب آمده اند شاکی اند. بگذریم که در محل فعلی بهتر است آدم سر به هوایی باشید تا به شما بیشتر خوش بگذرد.چرا که سقف بسیار زیبا و موزون مصلی منسجم تر از کتابهای روی پیش خوان انتشاراتی هاست.تنها جاهایی حس خالی شدن زیر پا و یا سکندری خوردن به شما دست میدهد که آنهم البته در قیاس با پریدگی و بی حوصلگی نمایشگاه چیزی نیست. در ابتدا نقشه ای به شما میدهند با دو رنگ غالب آبی و زرد.آبی برای خارجی ها و زرد برای ناشران عمومی و دانشگاهی. این از اولین گاف که دو قشر بزرگ انتشاراتی در نگاه اول در یک جا و سر در گمی در آنکه کدام اول است. مرحله دوم سالنهایی که اسم گذاریشان به جا بود ولی یک دفعه و همانند طوفانی از این سالن به آن سالن میشدید و نه خودتان میفهمیدید و نه ساکنان مناطق طوفان زده. میتوانید در سالنها به یاد دوران کودکی قایم باشک بازی کیند و حتی عقل جن هم با این هزارتوی زیبا به جایتان قد ندهد. شماره غرفه ها از روز اول سه بار عوض شده بود و همین اصلاح در کامپیوتر های راهنما موجود نبود.خب خیلی ناراحت نشوید اگر دو انتشاراتی را با کمترین حد ممکن در تفاوت اسم و آنهم فقط یک حرف در سومین آن، یکی را در ابتدای راهرو پیدا کنید و دیگری را در انتهای راهروی بغلی.(زهد و زهره چقدر با هم فرق دارند؟؟؟!!!) تنها خوشگذرانی موجود ار آن بچه ها و خانواده هایی بود که به منظور پیک نیکی میان هفته و بیشتر برای خوردن ساندویچهای .....دا دار و نوشابه های گازدار و برای بازدید از حال و هوای فرهنگی کشور و فردایش گفتن اینکه دیروز رفتیم نمایشگاه آمده بودند. چه حالی میکردند بچه ها در آن سقف فراخ و گشاد بالا. البته تعدادی هم از قیمت مخصوصا شاهنامه و مثنوی معنوی می پرسیدند که بعد از شنیدن پاسخ سرگیجه امانشان را میبرید و مادلین را در هر ساحتی اشتباه میگرفتند. غیبت چند انتشاراتی و شرکت نکردن با تمام امکانات برخی دیگر را هم اضافه کنید تا عیشمان تکمیل شود و حظمان کامل. نگاهی به کتابها و فیلمنامه ها و نمایشنامه های نشر نی و قطره شاهد این مدعا. چه اتفاقی افتاده که بسیاری از کتابها که برای نمایشگاه تجدید چاپ میشدند خبری ازشان نبود. این یا دلیلی محکم به مثابه ترافیک دارد یا اینکه باز هم"بدون هیچ دلیل خاصی" سر و کله اش پیدا میشود. تنها خوبی نمایشگاه وجود مترو بود که اگر مثل بنده ساعتت 2 میرفتید و 5 برمیگشتید تا به هجوم مغول وار ایستگاه توپخانه بر نخورید بهتان خوش میگذرد که از همان ترافیک در امان می مانید. در غیر این صورت سلامت خودتان و از همه مهمتر کتابهای رنگارنگتان دیگر به عهده شخص شماست.شرکت مترو مسئولیتی را متقبل نمیشود.