تبليغاتX
مُهر هفتم
بهای دکتر بودن نه قدیس بودن.

آخرین پادشاه اسکاتلند دوازدهمین ساخته کارگردان اسکاتلندی کوین مک دونالد است که دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم مستند سال 2000 و البته جایزه بفتا به خاطر همین فیلم در سال 2006 و به خاطر فیلم لمس تهی در سال 2004 را در کارنامه خود دارد.

فیلم از نظر کشمکش ها مسائلی پیرامون حوادث داخلی کشور اوگاندا در مدت ریاست جمهوری دیکتاتور عیدی عامین و اتفاقاتی که برای او دکترش رخ میدهد را مطرح میکند. فیلم با خوشحالی ناشی از رهایی عده ای دانشجو شروع میشود.خوشحالی ای که با پریدن دسته جمعی به دریاچه ای در اسکاتلند نشان داده می شود. حال اتفاقات فیلم، یکی از همین تازه دکتر ها را به مکانی میرساند که پیش بینی اش از ابتدا با پیش زمینه خانوادگیش از او که به بهترین نحو ممکن فقط با یک سکانس نشان داده میشود و میفهمیم که با چه شخصیتی روبرو هستیم تقریبا سخت است.(به راستی برای تعیین نقش اصلی یا دوم بر چه اساسی باید پیش رفت که جیمز مک آووی را به نقش دوم تبدیل کرده است؟!) فیلم از ابتدا بر اساس عنصر ""تصادف"" پیش میرود. در ابتدای فیلم با چرخاندن کره جغرافیا و گذاشتن تصادفی انگشت دست بر روی آن که ابتدا کانادا می آید و چون نیکلاس احتمالا دیگر از زندگی مدرن خسته شده دوباره کره را می چرخاند و این بار "تصادفا" اوگاندا می آید. حال با تکیه بر "حذف" مراحل سفر و مقدمات آن که به هیچ عنوان ربطی به فیلم نداشت با خود او از ابتدا و با حرکت دوربینی زیبا همراه می شویم.بی قید و شرط بودن و در اصل خوش نداشتن به پایبند بودن به اصول شاید اخلاقی از همان روزهای ابتدای ورودش به کشور جدید معلوم می شود. شاید بتوان نکته کلیدی و جمله تعیین کننده فیلم را همان ""من یه دکترم نه یه قدیس"" دانست. دکتری که باید به او به عنوان بشری نگاه کرد که البته در انتها با استواری بر عقیده و کاری که کرده حتی زیر شکنجه داد هم نمی زند. و در ادامه با "تصادف" رئیس جمهور با گاوی در خیابان و درمان او به وسیله نیکلاس و کشتن گاوی که در حال زجر کشیدن است با اسلحه خود ژنرال عامین که البته بیشتر از روی ندانستن موقعیت است تا پر دل و جرات بودن و بعد دانستن این نکته که او انگلیسی نیست و اسکاتالندی است و رد و بدل شدن پیراهن تیم ملی فوتبال اسکاتلند و لباس نظامی عامین که به یکی از عوامل تعیین کننده و پیش برنده داستان تبدیل میشود. لباسی که بعد ها باب آشنایی او و همسر رئسی جمهور "کی" را باز می کند.

حسی ناشی از شک و تردید، راست یا دروغ، وفاداری و خیانت در سرتاسر فسلم جاری است.حس در حاشیه امنیت نبودن. حسی که همیشه فکر میکنید یک نفر در حال گوش دادن به حرفهایتان و یا نگاه کردن به عملتان است.به شخصه هر لحظه انتظار این را داشتم که ژنرال عامین هفت تیرش را بکشد و همه را به گلوله ببندد.این جریان داشتن به مقدار زیادی مدویون نوع فیلمبرداری فیلم است که با جابجا شدنهای به موقع از دوربین ایستا به دوربین سر دست در لحظاتی که ژنرال به خودش اشاره میکند و یا نماهای جاسوس وار و از نقطه دید شاهدی دیگر با فیلمبرداری آنتونی داد مانتل است. نکته دیگر در مورد خوب بودن فیلم همان است که کم و بیش همه به آن اگاه هستند.بازیهایی روان و یکدست و البته از همه همهتر در خدمت فیلم. بازی فوق العاده فارست ویتاکر در نقش ژنرال عامین جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. حالات نگاهی که ترس و واهمه در لحظه ای و اراده و استقامت را در لحظه ای دیگر منتقل میکرد.با آن یک پلک افتاده اش حسی بی نظیر را در فیلم جاری کرده بود.و بازی عالی دیدوید مک آووی که نمیدانم چرا با آن حالت نگاههای شیطنت آمیز و خوردن و نوشیدنهای ولنگ و بازش تا لحظه ای که از واقعیت وجودی عامین با خبر می شود و تصمیم بر رفتن میگیرد و سپس شک و تردیدی که در تمام نیمه دوم بازی اش حاکم است و خنده هایی که در نیمه اول از سر بی قید وبندی است و در نیمه دوم بیشتر هیستریک است.

فیلم از نظر فیلمنامه ای دچار پرش ها و بریدگیهایی است که خوب برای یک همچین فیلمی دور از انتظار هم نباید باشد. چون پرداختن به مقطعی از تاریخ یک کشور آنهم در زمانی که حوادث زیادی در آن رخ داده است کار سختی است و به جهت زیاد بودن آنها و احتمالا تداخل با یکدیکر کار را قدری مشکل می کند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/01/21;ساعت 14:41 |

     نام تاراتنینو برای من یاد آور خلسه ای ناتمام از هجوم سکانس ها و صحنه هایی نا تمام و ناپیداست. شنیدن اینکه فیلم جدید کوئنتین عزیز و رابرت رودریگز نازنین کارهاش تموم شده و تا چند هفته دیگه میره رو پرده نقره ای جادویی یه حس خوبی بهم میده. حس اینکه بازهم تماشای فیلمی رو تجربه میکنم که هر لحظه آرزوی تموم نشدنش رو دارم. خبر رو در یکی از روزنوشت مهدی عزیزی از بچه های سایت سینمای ما خوندم و بعدش هم گوشهام رو تیز کردم و چشمهام رو باز تا یه سری اطلاعات به دست بیارم. بالاخره در بخش سینمایی شبکه VOA خبر رو تقریبا کامل شنیدم. تارانتینو شاید یکی از محبوبترین کارگردانها بین سینما دوستان ایرانی باشه. به قول مهدی عزیزی کاش یکی این رو یه روزی بهش بگه.

 مدرک مرگ سیاره وحشت 

     فیلم گرایند هاوس GRINDHOUSR ساخته دو کارگردان صاحب سبک سینمای دنیا یعنی کوئنتیتن تارانتینو و رابرت رودریگز است که هر دو این بار دو فیلم مجزا را کارگردانی کرده اند و به قول معروف دو فیلم است با یک بلیط. اسم فیلم از روی  یک سری سینمای رده پائین در جنوب شهر لس آنجلس گرفته شده است که دو و یا حتی سه فیلم را با یک بلیط نمایش میدادند. ایده فیلم بعد از دیدن پوستری در اتاق کوئنتین توسط رابرات به سر هر دو خطور میکند و تارانتینو شرط میگذارد که اسم فیلم باید گرایندهاوس باشد. خود تارانتینو که هم اکنون در لس آنجلس جشنواره ای از فیلمهای آرشیو شخصی اش و در اصل آنهایی را که از بچگی دوست داشته را ترتیب داده اذعان میکند که ایده فیلم در عرض ۵ دقیقه به ذهن آنها خطور کرده و او به این مسئله میبالد. فیلم تارانتینو با عنوان ضد مرگ (DEATH PROOF) به گفته خودش فیلمی ترسناک یا terror است چون امکان به واقعیت تبدیل شدن آن وجود دارد. این فیلم درباره بدلکاری دیوانه است که شکارهای شبانه خود را در خیابانهی شهر انتخاب میکند. در این فیلم کرت راسل در نقش همان بدلکار دیوانه ظاهر شده و به گفته کسانی که نسخه اول فیلم را دیده اند شایسته گرفتن جایزه اسکار دانسته شده. فیلم رابرت رودریگز با نام سیاره وحشت( PLANET TERROR) در مورد دختریست که با یک پای مصنوعی خود که به صورت مسلسلی مرگبار است به جنگ زامبی ها یا مردگان برخواسته از گور میرود. این فیلم به اعتقاد تارانتینو وحشتناک یا horror است که امکان به وقوع پیوستن آن وجود ندارد. در بین دو فیلم به سبک و سیاق سینماهای گرایندهاوس که آنونسهایی از فیلمهای بعدیشان را نشان میدادند سه آنونس 2.5 دقیقه ای به قول خودشان جعلی از سه کارگردان هم نمایش داده میشود تا حس و حال فیلم کاملا منطبق با همان نوع سینما ها باشد. از نوع و ژانر فیلم چیزی نمیتوان گفت چون با نگاهی به صفحه فیلم در سایت imdb متوجه سر در گمی من هم خواهید شد. با امید به دیدن هر چه زودتر فیلم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/09;ساعت 14:59 |