تبليغاتX
مُهر هفتم
در پست قبلی از "قبل از طلوع" گفتم و به آن با دید سید فیلدی نگاه کردم. ولی در "قبل از غروب" خیلی نمی شود این کار را کرد. چرایش فقط با دیدن فیلم برایتان روشن می شود ولی ذکر نکته ای خالی از فایده نیست. در این فیلم که داستان آن ۹ سال بعد از آن شب رویایی اتفاق میفتد  در واقع ۹ سال بعد هم ساخته شده٬ یعنی در سال ۲۰۰۵ بیشتر  تأکیدات بر حسی زیرین است که سعی کردم تا حد توان آن را برایتان تشریح کنم. اما خوب مقداری هم با همان الگوی ساخت یافته به آن نگاه کرده ام. در ضمن سایت imdb به این کار نمره ۸.۱ از ۱۰ نمره داده است.

"قبل از غروب" از همان اول دستش برای تماشا چی به طرز دلنشینی رو است. چرا رو و چرا دلنشین. بگذارید خلاصه داستان آنرا برایتان بگویم: جسی در پی نوشتن کتابی در مورد شبی که با دختری در جایی بوده است و به قول خودش بیشترین فروش کوتاه مدت کتاب را داشته معروف شده و برای معرفی کتاب و بیشتر به قصد مصاحبه به ۱۰ کشور اروپایی سفر کرده که در آخرین ایستگاه در پاریس توقف دارد. در حین مصاحبه نا گهان سلین را پشت پنجره کتابفروشی می بیندو باز هم در مدتی اندک با هم در مورد این سالها صحبت می کنند.

حال چرا می گویم دستش برای تماشاچی رو است چون این بار فیلم با صحنه هایی شروع میشود که برای تماشاچی "قبل از طلوع" دیده بسیار آشناست.نه خود منظره ها بلکه ساختار آن.در "طلوع" در آخرین صحنه ها شاهد آن بودیم که بعضی از مکان ها یی که آنها در آن بودند را نشان داد و در "غروب" "ابتدا" شاهد آن صحنه ها هستیم. پس از همین اول به ما میگوید فیلم با قبلی در تضادی ناملموس است و منتظر آن شیرینی و آن حلاوت موجود در "طلوع" نباشید. و چرا دلنشین چون با تیتراژی زیبا و با صدای خود "جولی دلپی" این صحنه ها پرداخت شده. در ادامه با نشان دادن آگهی حضور جسی والاس در کتابفروشی و معرفی کتاب او که اسم کتاب   "This Time" است و باز هم ربطی به این غول مهار نشدنی زمان دارد مواجه هستیم. به این نکته دقت کنید که عکس روی جلد کتاب که دو نفر رودررو که در سایه ای واقع شده اند را در خود دارد بی شباهت به خود سلین و جسی نیست. در این سکانس با تعداد نه چندان زیاد سئوال های خبر نگاران که به صورتی زیبا انگلیسی صحبت میکنند مواجهیم. شما میتوانید گَرد نشسته بر روی چهره جسی را در این مدت به خوبی ببینید. گردی که تلخی آن را در ادامه فیلم در خواهید یافت. جسی در پاسخ به سئوال یکی از خبر نگاران مبنی بر اینکه آن دو همدیگر را شش ماه بعد می بینند یا خیر میگوید:به این بستگی داره که شما آدم بد بینی هستید یا رمانتیک. این همان حرف سازنده بعد از اولین فیلم است.حال او می خواهد شما ار با واقعیتی ترسناک تر از این ۹ سال آشنا کند. واقعیتی که سلین را به دختری نه چندان زیبا(در مقایسه با قبلی) و جسی را به آدمی شکننده تبدیل کرده است. پرده اول فیلم باز هم نامتعارفانه در دقیقه ۶ با حضور سلین پشت شیشه کتابفروشی تمام می شود که البته تماماً به توضیح اندیشه های نوشته شده جسی پرداخته است. به اولین نگاههای آنها و به روبوسی آنها دقت کنید.آیا تلخ نیست. همانند بوسه هاییست که در مراسم ختم رد و بدل میشود. در ادامه با بهانه ی اینکه جسی میخواهد بیشتر پاریس را ببیند و بیشتر به منظور دوباره زنده کردن خاطرات گذشته از طریق پیاده روی است سفر کوتاه مدت آنها در پاریس آغاز می شود. باز هم موسیقی. در این قسمت هم با عنصری به نام موسیقی مواجه هستید ولی باز هم همانند قبلی. به جز آغاز و پایان فیلم از موسیقی ساخته شده برای روی تصاویر خبری نیست. هر چه هست همان است که در پست قبل نوشتم. نمی توانید خود را از دست این عامل اساسی خلاص کنید. در تمام این گشت و گذارها به تفاوت حرف زدن آنها دقت کنید. پخته تر٬ تلخ تر و غیر سر راست تر.البته تغییرات سلین بیشتر به نظر می آید. مخصوصاً وقتی آن حرکت را در مورد انگشتانش و گفتن کلمه ایست انجام میدهد. اگر بخواهم به حرفهای آنها اشاره کنم مجبور می شوم تک تک دیالوگها را باز نویسی کنم و به توضیح آنها بپردازم که هم نکته اصلی فیلم را لت و پار کرده ام و هم لذت برداشت شخصی شما را مخدوش. پس فقط اشاره وار و آنهایی را که بیشتر فکر میکنم در جهت پیشبرد تلخ قصه است را می گویم.آن هم در حد چند جمله.

در رستوران جسی به سلین میگوید که "اگر چیزی نخوایم ناراحت نمیشیم" و با پاسخ سلین مبنی بر "اگر زخمی نشیم چیزی یاد نمیگیریم" روبرو میشود. این همان تفاوت رشد سلین و جسی در این سالهاست. جسی با خودش کنار آمده و سلین هنوز در حال شکنجه کردن خودش است. یا صحبتهای آنها در پارک و وانمود کردن سلین به فراموشی رابطه آنها در(باز هم)پارک در آن شب رویائی.در اینجا به غصه سلین در از دست دادن مادربزرگش با آنهمه وابستگی عاطفی بیشتر تأکید می شود. سلین در این جا میگوید:"خاطره خیلی چیز خوبیه اگر با گذشته نجنگی" که به مذاق جسی خوش می آید و میگوید "میتونم این رو شعارم قرار بدم".خوب پس خاطره در زندگی سلین نقشی اساسی ایفا می کند و حال خود را در شرایط آدمی با این تفکر بگذارید و به نرسیدن آن روز قدری فکر کنید. در قایق با تفکراتی از جسی مواجه می شوید که گویای حسرت او در نداشتن سلین است. حرفهای آنها در قایق را به دقت گوش کنید. اشاره به اینکه جسی زحمت نوشتن کتابی را در۳ یا ۴ سال به خود داده است تا سلین بخواند و او را ببیند و بگوید "که کدوم گوری بوده." این همان واقعیت تلخ است. چیزی که رفته٬رفته. بعد از پیاده شدن از آن قایق به نکاتی اشاره می شود که گویای برخی تغییر نکردنها در سلین است و آنهم مواردیست که مربوط به احساسات اوست."من به مردی احتیاج ندارم که من رو سیر کنه ولی هنوز به مردی نیاز دارم که من رو دوست داشته باشه و منهم بتونم دوستش داشته باشم".

 سکانسی حیاتی و تعیین کننده در حال شروع شدن است.( دفعه اولی که این سکانس را دیدم به یاد هنر استاد ناصر تقوایی افتادم که شاهکارش یعنی "کاغذ بی خط" را نسبتاً تمام در لوکیشنی محدود ساخته است.) سکانسی که در اتومبیل می گذرد و به سایه سنگین گذشته در زندگی آنها و احساس نزدیکی بین آنها و نه احساس دوری اشاره دارد. این نکته آزار دهنده بوده است٬ احساس نزدیکی.به صحنه ای دقت کنید که سلین می خواست جسی را نوازش کند ولی نکرد. (به شخصه دوست داشتم دستش را بگیرم و به سر جسی برسانم) چرا؟ از بودن با مردی متأهل می ترسید یا از خودش و از ترسش در از دست دادن دوباره او؟ این سکانس همان نقطه عطف دوم فیلم است.(به دنبال مفاصل و نقطه میانی نگشتم. این هم اعتراف.) پرده سوم فیلم با پیاده شدن آنها از اتومبیل و ورودشان به خانه سلین شروع می شود. در این پرده مقداری شیرینی به قهوه تلخ فرانسویتان اضافه می شود. فقط کمی. این شیرینی های کم همانهاییست که شما را گاهی به خنده می اندازد٬گاهی به وجد می آیید٬ و گاهی هم ناراحت می شوید. به حرکت دوربین در راهرو دقت کنید. چرا زاویه از جلو انتخاب نشده است؟ دوربین با زاویه ای متمایل هر دو را گرفته تا راهرو قدیمی و صدمه دیده از گذشت سالیان را هم نشان بدهد. همانی که جسی آن را دوست دارد. اولین سر پناه فیلم جاییست که قرار است سلین خود را لو بدهد. آنهم با اجرای قطعه ای زیبا که واقعاً هم خودش ساخته و هم خودش اجرا کرده. به نتهای نواخته شده و آکورد گرفتنهای او دقت کنید. ملودی بر اساس حسرت ساخته شده است. به خنده های گاه و بی گاه هر دو نگاه کنید.(استعداد جولی دلپی تحسین برانگیز است). لذتی که جسی از فراموش نشدن می برد دیدنی است.این همان احساس آزار دهنده نزدیکی است.  این فیلم هم به همان صورت قبلی تمام می شود."به این بستگی داره که شما آدم بدبینی هستی یا رمانتیک".تیتراژ پایانی هم با صدای دلپی است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29;ساعت 19:54 |

    مطمئناً شما هم شاهد این اتفاق بوده اید. خیلی وقتها٬ خیلی از فیلمهایی که می بینیم در همان لحظه تأثیر چندانی بر شما نمی گذارند و بعد از دیدن فیلم فقط با رضایتمندی تمام از اینکه این چند ساعت راهزینه کرده اید از روبروی صفحه نمایش بلند می شوید.ولی بعد از یک ساعت یا حتی گاهی چند روز احساس میکنید که بیخودی حالتان خوب است یا بد.دلیلش را نمی داید فقط در نا خودآگاهتان چیزی را احساس میکنید که به شما حس خوبی را منتقل میکند. این احساس  در ضمیرتان شکل گرفته و فرار از آن غیر ممکن است.احساس از سر گذراندن تجربه ای را دارید که چندین بار برای شما پیش آمده و هنوز علت آن را نفهمیده اید.اینک من قصد برملا کردن این ""اتفاق"" را برای شما دارم.

    این همان جادوی فیلم قصه گوست. فیلمی که خارج از هر گونه کنش و واکنش بیرونی افراد به درون کاراکتر ها نفوذ می کند و به دنیایی وارد می شود که هر کدام از ما کم و بیش از آن دارا هستیم. دنیایی خیالی و وهم انگیز با اسراری سر به مهر از عواطف و رابطه ها. به اینکه بقیه شما را به دیدن فیلمی درجه دو یا سه(که البته در بیشتر موارد این فیلمها در رده A طبقه بندی شده اند) متهم می کنند اهمیت ندهید٬ به قدرتی که این فیلمها در تاثیر گذاشتن بر روی شما دارند فکر کنید و از احساسی خوشایند لذت ببرید.

    این فیلمها از نوعی سینمای قصه گو و پیش برنده تبعیت می کنند که علاقه مندان خاص خود را دارد. می توانید مثالی بزنید؟ بله. قصه های شاهزاده و پریانی که در کودکی برای شما گفته می شد و حتی کتاب بالینی معروف "شازده کوچولو" شاهکار دوسنت اگزوپری را می شود در همین زمینه طبقه بندی کرد. فیلم؟ آری. مگر سینما به غیر از توهمی است که کارگردان از بازی نور و حرکت بر پرده نقره ای برای شما به وجود می آورد. سینما هنری است توهم ساز و خیال برانگیز. پس این کتابها که دنیایی از تخیل و خیال پردازی را برای شما به ارمغان می آورد را میشود در این زمره جای داد. حال به سراغ فیلمهای واقعی!!برویم. از فیلمهایی که تا کنون دیده ام و سخت مرا به خود مشغول کرده است میتوانم به "غرور و تعصب" کار کارگردان نه چندان معروف انگلیسی Joe Wright و در نگاهی چند باره به "قبل از طلوع" و "قبل از غروب" به کارگردانیRichard  Linklater که احتمالاً فیلم "مدرسه راک" را از او دیده اید اشاره کنم. غرور و تعصب از روی رمانی با همین نام از "جین آستن"  نوشته شده است که احتمال بد از کار در آمدن آن مثل بقیه ی اقتباسها از روی آثار بزرگان ادبی می رفت که خوب پیش بینی همه اشتباه بود. اما دو فیلم بعدی که فاصله آنها در فیلم با واقعیت ساخته شدنشان یکی است یعنی ۹ سال را یک به یک در این مجال به بررسی می نشینم تا آن قدرت جادویی را کشف کنید.

   قبل از طلوع در سال ۱۹۹۵ساخته شده و خلاصه داستان آن از این قرار است: پسر و دختری جوان در قطاری در اروپا به طور "تصادفی" به علت دعوای زن و شوهری در قطار و عوض کردن صندلی دختر٬ با هم ملاقات میکنند. پسر پیشنهاد پیاده شدن از قطار را به دختر در وین میدهد و او هم قبول میکند و شبی رویایی را در آنجا میگذرانند و به هم علاقه مند میشوند. ولی خود از همه بهتر می دانند که این تنها شب با هم بودن آنهاست. 

 این خلاصه داستان میتوانست به یک فیلمفارسی اروپایی-آمریکایی تمام عیار تبدیل شود اما علت به ورطه سیاهی نیفتادن آن چیست. روابط علت و معلولی عاقلانه٬ روابطی کنترل شده و سر آخر عاشقانه٬ و بازیهایی روان. خیلی سعی کردم که بر اساس الگوی ساخت یافته سید فیلد فیلم را بررسی کنم که تا حدی موفق شدم.

سلین(جولی دلپی) در قطاری از بوداپست که برای دیدن "مادربزرگش" به آنجا رفته است به طور "تصادفی" با جسی(اتان هاک) ملاقات میکند. اگر به واژه "تصادفی" تاکید میکنم به علت آن است که پیش برنده هر دو داستان که در اولی ملاقات است و در دومی نرسیدن به سر قرار و دیدن دوباره بعد از ۹ سال "تصادف" است. در "طلوع" ملاقات مادربزرگ و اتفاق دعوای زن و شوهر٬ و در "غروب" اتفاق فوت مادربزرگ. کتاب یکی از عناصر اساسی در هر دو فیلم است به طوری که علت آشنایی ابتدایی کتابی است که هر دو میخوانند و علت دیدار دوباره٬ کتابی است که جسی از آن شب به یاد ماندنی نوشته است. پس می بینید تمام روابط علت و معلولی در هر دو فیلم رعایت شده است حتی با اختلاف دو فیلم با تفاوت زمانی ۹ سال. در قطار به پیشنهاد جسی به رستوران می روند و در آنجا در پی صحبتهای سلین در باره مادربزرگش٬ جسی هم تجربه زیبای خود را از فوت مادربزرگش در ۳ یا ۴سالگی تعریف میکند و همین امر(که در اواسط فیلم مشخص می شود) باعث قبول پیشنهاد جسی مبنی بر پیاده شدن سلین از قطار در وین میشود. این اولین نقطه عطف فیلم است که در دقیقه ۱۵ رخ میدهد. زود رخ دادن نقطه عطف اول و دیر رخ دادن نقطه عطف دوم در دقیقه ۸۵ به علت بسط و گسترش دادن پرده میانی فیلم به منظور هر چه بیشتر معرفی کردن و شخصیت پردازی صحیح جسی و سلین برای قسمت بعدی فیلم است که احتمالاً از ابتدا بر روی آن فکر شده است. در پرده اول با شخصیت هر دو کاراکتر آشنا می شویم و از نگاه فلسفی(نه به معنای تخصصی) آنها در مورد مرگ و زندگی آگاه می شویم. از اینکه دختر از مرگ می ترسد و همین امر اجتناب ناپذیر برای یکی از عزیز ترین کسان زندگی اش رخ میدهد و دلیل او را برای نیامدن بر سر قرار ۶ ماه بعدشان توجیه می کند. تأکید بر عنصر مادربزرگ در "طلوع" هنگامی خود نمایی می کند که بیننده آگاه در "غروب" به اولین اتفاق آن توجه کند و از روابط سلین و مادربزرگش آگاه باشد.

   در پرده میانی که دو چهارم بعدی فیلم را تشکیل می دهد و بیشترین نقش را در پیشبرد قصه بر عهده دارد در ابتدا با لبخندی ناشی از شک و تردید برای پیاده شدن از طرف سلین و سپس جایگزینی آن با رها شدنی بی قید و بند با بازتاب طرز پیاده شدن او از قطار مواجه می شویم. در این پرده تا اولین مفصل فیلم شاهد سوار شدن آنها به اتوبوس یا تراموا هستیم و قرار بر این است که به سئوالاتی که از همدیگر می پرسند صادقانه پاسخ بدهند.اولین سئوال جسی از سلین در مورد اولین حس همخوابگی اوست که  با جوابی طول و تفصیل دار پاسخ داده میشود و اولین سئوال سلین از جسی این است: تا حالا عاشق شدی؟ پاسخ جسی فقط یک کلمه است: آره. این پاسخ با اعتراض سلین مواجه می شود و جسی می گوید که عشق با آن حس به کلی متفاوت است و امری است پیچیده اگر قرار بر پاسخ به همان سئوال باشد او هم می تواند توضیح دهد٬ اما عشق چیز دیگری است. مفصل اول فیلم با اولین بوسه در دقیقه ۳۱ شکل می گیرد و بعد از آن تا نقطه میانی فیلم با نظرات آنها در مورد "زندگی" آشنا می شویم. مشکل سلین در این قسمت اینگونه بیان می شود: آدمهایی که تظاهر به خوش بودن می کنند و دروغ می گویند٬ جنگی که در ۳۰۰ کیلومتری در حال کشتن آدمهاست و کسی کاری نمی کند و کنترلی که رسانه بر اذهان مردم دارد. اینها همان نکاتی است که در "غروب" شاهد نمو آن در قالب شغل او هستیم. در این میان نکته ای قابل توجه است و آن اینکه در فیلم شاهد موسیقی به معنای خاص آن نیستیم فقط موسیقی هایی را میشنویم که به واسطه خود کاراکترها شنیده میشوند. به غیر از موسیقی انتهایی که در همان مورد به توضیح آن خواهم پرداخت. به طور مثال قطعه ای که در مغازه فروش صفحه در کیوسک مخصوص به آن گوش می دهند تا صحنه ی بعد هم در روی فیلم ادامه پیدا می کند. در این پرده برای آخرین بار به رابطه نزدیک سلین با مادربزرگش اشاره می شود که علت آن در پرده پیش گفته شد. این مسئله که مادربزرگ او هم دوست داشته تا با کس دیگری زندگی کند و حال با کسی دیگر است سر نخی از رابطه ها را در "غروب " به ما میدهد. نقطه میانی فیلم با نوشتن شعری در کناره رودخانه دانوب توسط پسر ژولیده ای که ببیشتر شبیه فرانسوی هاست شکل میگیرد و این همان پایان و عاقبتی است که در انتظار آنهاست. از نقطه میانی تا مفصل دوم چیزی در حدود ۲۵ دقیقه فاصله است. چیزی که در این بین اتفاق میفتد بیشتر تأکید بر گسترش حس سلین و جسی به هم است و عنوان کردن سلین برای دوست داشتن کسی و دوست داشته شدن از طرف کسی و پدر و همسر خوبی بودن از طرف جسی است. مفصل میانی یعنی صحنه ای که به علت خجالت٬ دو طرف مجبور به بیان احساساتشان به واسطه دوستی فرضی  می شوند صحنه ای دوست داشتنی از کار درآمده و می توان تمام حرفهای نگفته آنها را نسبت به همدیگر در این دیالوگ بشنویم. نکاتی که عنوان آنها خالی از لطف نیست: شاید با برنامه بودن  نشستن سلین کنار جسی و آن کلمات مختصر به عنوان خوش قیافه٬ با چشمهای آبی٬دست و پاچلفتی٬ موهای چرب و چیلی٬ یا حسی که جسی نسبت به سلین دارد و او را دختری فوق العاده باهوش٬احساستی و زیبا می پندارد. پرده دوم با فاصله ای ۱۱ دقیقه ای در دقیقه ۸۵ به پایان می رسد و بیشتر با تکیه بر دیدن دوباره همدیگر ادامه پیدا میکند و از این نکته که باید فردا خداحافظی کنند ناراحت می شوند و تصمیم می گیرند تا همین امشب خداحافظی کنند. باز هم موسیقی هم خوان با حس و حال فیلم توسط دو نوازنده در کشتی-رستوران نواخته می شود تا باز هم سایه موسیقی بر فیلم سنگینی نکند. در آغاز پرده سوم با صحنه ای زیبا از مکانی سنگی شروع میشود و در ادامه با به دست آوردن شراب قرمز به صورت نسیه از طرف جسی و کش رفتن گیلاسها توسط سلین با قوت بخشیدن این فرضیه که سعی می کنند بهترین شب را داشته باشند فیلم را به نقطه عطف دوم رهنمون می شود. نقطه عطفی که با ظرافت با کمترین جزئیات و به صورتی صحیح پرداخت شده تا در "غروب"با تأکیدی مستقیم بر آن پلی بین بیننده و وقایع ندیده در آن شب زده شود. پرده سوم ٬که باید منتظر فراهم آوردن شرایط برای جدایی باشیم٬ با صحنه ای از آسمان گرگ و میش وین آغاز و به سلین و جسی در حال حرکت در کوچه ای که صدای نواختن هارپسیکورد(hrpsichord) در آن به گوش می رسد ادامه پیدا می کند.در این زمان جسی از سلین می پرسد اولین کاری که بعد از رسیدن به پاریس می کند  چیست و سلین پاسخ می دهد به پدر ومادرم زنگ میزنم و جسی در پاسخ به همین سئوال عنوان میکند: سگم را که پیش یکی از دوستانم است برمیدارم  که سلین میگوید من عاشق سگها هستم. (این جمله در "غروب" معنا پیدا می کند که سلین را با گربه ای می بینیم که بسیار هم دوستش دارد. قصد مقایسه مرام سگ و گربه را ندارم ولی این نکته در تغییر کاراکتر سلین مهم به نظر می رسد.) این همان نقطه به قول جسی برگشت به واقعیت است و در ادامه با رقصیدن آن دو با موسیقی و نگه داشتن بی حرکت سلین توسط جسی به منظور گرفتن عکسی یادگاری در ذهنش به پایان می رسد. نکته قابل تأمل در این صحنه موهای بی نظم بافته شده ی سلین است که با توجه به نوع بافت به نظر می رسد توسط پسر با در هم ریختگی خاصی بافته شده است. بعد از این شاهد صحنه ای هستم که جسی و سلین در وسط میدانی هستند و جسی شعری را از خواننده ای به نام "دیلن تامس" می خواند در مورد قدرت ناچیز بشر در به لگام کشیدن زمان. سکانس بعدی فیلم که با پاهای در حال حرکت سلین و جسی شروع میشود با گذاشتن همان قرار رویایی برای دوباره دیدن در ۶ ماه دیگر از شب قبل در ایستگاه قطار ادامه پیدا می کند و سپس به همان صورتی که در شب پیش دیدیم خداحافظی می کنند. در سکانس بعدی شاهد خروج جسی از ایستگاه قطار هستیم و سپس همان موسیقی با هارپسیکورد بر روی تصویر می آید و بیشتر نقاطی که آن دو شب پیش را در آن گذرانده اند به نمایش در می آید. رستوران دریایی٬ خیابانی با نیمکتهای چوبی پالت شکل٬ قبرستان٬ شهربازی٬ میدان ابتدایی فیلم٬ کنار رودخانه دانوب٬ و همان پارک زیبا با گذشتن پیرزنی لنگان لنگان از وسط کادر به سمت راست. در دو صحنه پایانی فیلم ابتدا جسی را میبینیم که سوار بر اتوبوسی راهی فرودگاه است و حسرت بار به پشت سر و در اصل به شب قبل نگاه می کند٬ که با بستن چشمانش و لبخندی ناشی از رضایت تمام می شود. در صحنه پایانی سلین را می بینیم که نگران از پنجره قطار به بیرون چشم دوخته و با حالتی رضایتمند لبخند می زند و چشمانش را می بندد که آیا ۶ ماه دیگر دوباره بر روی وین باز می کند؟

در مطلب بعدی به "قبل از غروب" خواهم پرداخت. مرا از نظراتتان محروم نکنید.

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/11/24;ساعت 23:32 |

    بالاخره جشنواره هم تمام شد و ما تو این چند روز فقط و فقط یکی فیلم خوب دیدیم.میگم ما چون با یکی دیگه از دوست٬رفتیم جشنواره.فیلم خوبه هم "فرش ایرانی" بود با ۹تا کارگردان غول و ۶تا کارگردان خوب تو زمینه فیلمهای بلند که حالا فکرش رو بکنید اینها فیلم کوتاه ساختند در حدود ۷ تا ۸ دقیقه. اسمهاشون رو میخواهید بدونید:٬رخشان بنی اعتماد٬بهرام بیضایی٬جعفر پناهی٬ خسرو سینایی٬بهمن فرمان آرا٬عباس کیا رستمی٬ داریوش مهرجویی٬ سیدرضا میر کریمی ٬ محمدرضا هنرمند٬ بهروز افخمی٬ کمال تبریزی٬سیف الله داد٬مجتبی راعی٬نورالدین زرین کلک٬مجید مجیدی

از اینکه میخوام این حرف رو بزنم به کسی بر نخوره ولی کارهای ۹ تا کارگردان اول فوق العاده بود و بقیه خوب.با کار بهمن فرمان آرا از همه بیشتر حال کردم.مثل همیشه درمورد مرگ بود با یه فضا سازی عالی.کار بیضایی دربرگیرنده همان فضای حماسی کارهای قبلی٬ بنی اعتماد در مورد دروغگویی اجتماعی٬ و بقیه هم عالی.

در مورد رئیس نوشتن رو میذارم برای بعد.میدونید چرا؟ چون میترسم یه حرفی بزنم و بعد با دیدن دوباره فیلم بفهمم که اشتباه بوده.ولی سر بسته میگم که فیلم به دلم ننشست و فکر میکردم بعد از حکم شاهد یه شاهکار مسلم از استاد خواهم بود.

و اما مستند امیر قادری با اسم جنجالی "آقای کیمیایی"که فکر کنم برای اولین بار این همه تو صف یه فیلم مستند بودن.در موردزندگی  استاد بود و بیشتر تکیه اش بر مرور اثار استاد که فکر میکردم در مورد زندگی خصوصیش بیشتر بفهمیم. چند تا موسیقی خوب هم برای کارهاش انتخاب کرده بود که همخونی داشت با کار. امیر قادری بیشتر از ۱۰۰ ساعت فیلم گرفته بود و ۸۰ دقیقه ازش درآورده بود که به نسبه کار خوبی بود.

در مورد جشنواره دوست ندارم دیگه حتی یه خط بنویسم مگر اینکه مجبور باشم.

حالا دارم در مورد before sunrise و before sunset مطلب مینویسم که بذارم رو وبلاگ.میخوام حسابی روش کار کنم.منتظر یه کار خوب باش.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/22;ساعت 13:37 |

دوستان سلام.

امروز روز چهارم جشنواره بود احتیاجی به توضیح نیست که چرا نرفتم.یه نگاه به پستهای قبلی بندازین.

ولی امروز یه موردغیر سینمایی دارم که کلی حال میده.یه کار از یه جوون با استعداد و خوش ذوق به اسم"محسن نامجو".چندوقت میشه که سی دس اش رو دارم و تو یه برهه از زمان کلی باهاش حال کردم.قضیه ی گیر آوردنش هم کلی مفصله.حالا بعد از این همه مدت یه بار دیگه با اشاره سروش یاد اون افتادم.یه لینک برای دانلود گذاشتم.به خاطر اینکه کارش تو بازار هست فقط تروخدا این لینک رو به عنوان یه پیش درآمد در نظر بگیرید و بعدش اقدام به خریدن سی دی اصلش بکنین.فکر کنم یکی از کارهای قابل تامل در حوزه موسیقی تلفیقی باشه.با اون چیزهایی که من تو ۶ سال سه تار و یه ۲سالی فعالیت در حوزه تار یاد گرفتم این کار خیلی سختیه که بتونی تناریته ی سه تار رو با ساز هایی غربی هماهنگ کنی و یه کار آبرومند انجام بدی نه مثل اونیکه ذوالفنون با خواجه نوری ها کرده.القصه بیاین با خرید کار اصلی کمکی هم به موسیقی جوون این مملکت و آدمهای با استعدادی مثل محسن نامجو و امثال اون بکنیم.این هم پیام اخلاقی امروز.در ضمن دو تا کار هم تو سایت سروش هست.

مدخل محسن نامجو در ویکی پدیا

یکی از بهترین کارهاش با یه شعر همخوان با یه همچین حال و هوایی رو براتون انتخاب کردم.میدونم خوشتون میاد.اولین آهنگی که ازش شنیدم همین بود.

 

جبر جغرافیائی-محسن نامجو

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/16;ساعت 21:32 |

امروز روز سیّم جشنواره بود.از پی قرار  قبلی و اینکه فیلمهایی رو که از آدمهای کله گنده دیدیم یه مشت حرف اضافی و تکراری بود با یکی از دوستهام که بلیط سینمای هنرمندها یعنی صحرا رو داشت رفتیم بدون اینکه بدونیم چی قراره پخش بشه. از اونجایی که خیلی آدمهای خوش شانسی!!هستیم فیلم"سبیل مردونه"بود.حالا مطلبم رو در موردش بخونین.

فیلم در مورد مردی ناقص العقل به اسم قهرمان است که برادرزاده ۶ ساله اش قصد به  خریدن دوچرخه که آرزوی ۴۰ ساله عمویش است میکند.در این راه از آنجایی که پدر بزرگش با وثیقه گذاشتن "یک تار سبیل"دوستی چند سال فراموش شده به اسم"آقاحشمت" به او یک میلیون تومان قرض میدهد. دختر کوچولو هم به قصد فراهم کردن سبیلی همانند سبیل آقا حشمت راهی کوچه و بازار شهر اردکان میشود.در آخر سبیل آقا حشمت را میبرد و پدر بزرگ بعد از اینکه پول قرضی را پس میاورند به قصد برگرداندن امانتی به سر محل آن میرود و با جای خالی مواجه میشود و راهی بیمارستان که خیانت در امانت کرده.

فیلم با صدابرداری بدش که بیشتر صحبتهای با لهجه غلیظ یزدی اش قابل فهم نبود به دلیل داشتن قصه ای ساده و باورپذیر بهتر از فیلهایی بود که پر از فیگورهای روشنفکرنمایانه ی پر طمطراق است.همین که ادا در نیاورده بود باز جای تامل دارد.فقط مقداری بازی "قهرمان" اغراق شده به نظر می آمد که آنهم در سایه بازی روان و یکدست"معصومه" قابل گذشت بود.به توضیح هم احتیاج نیست که آخر فیلم هم به مثابه فیلم هندی به پایان رسید و همه به هر چه میخواستند رسیدند.ولی بدانید فیلم با فکر به این نقطه رسیده بود از قبل قرار بر همین سادگی بوده است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15;ساعت 20:28 |

سلام دوستان.

اتوبوس شب                اتوبوس شب
1-دیروز با بدبختی و سلام و صلوات برای گرفتن بلیط تو سینما جمهوری سانس 8 رفتیم "اتوبوس شب"که ای بابا این گل یخ و نوک برج تیر خلاص رو زده.فیلم تا جایی که فاروق سر پاست،سر پائه.نمیخوام لو بدم ماجرا لوس بشه.سه چهار تا دیالوگ تک تا اونجا توش هست.وای یکیش دیوونم کرد. مهمترین سئوال بود و حلقه گمشده داروین:""""آخه چرا میکشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و تا بینهایت علامت سئوال."""که از دهن نوجوون بسیجی فیلم با نقش آقرینی عجیب و غریب "مهرداد صدیقیان" میشنویم.البته این پدیده یک فیلم اکران نشده دیگر به نام "عصرجمعه"هم داره که بازی اش تو این فیلم هم مثل اینکه شاهکاره.خدا کنه به سرنوشت "مجید"دچار نشه.و یکی دو تا صحنه خوب.مثل نماز خوندن با دستهای بسته اسیر عراقی (که البته بعداً معلوم میشه هیچ کدوم عراقی نیستند و از کشورهای همسایه اند که برای تمدید اجازه کار مجبور بودند بیان جنگ.همین.بعدش به قول تهیه کننده هافیلم میفته.اون هم با سر. اصلاً نمیتونید توش دو تا نقطه عطف درست وحسابی پیدا کنید که با هم در ارتباط باشند.دچار شعار نگفتن شده و باز هم مجبورم از اون مثل استفاده کنم:از اون ور بوم میفته.بس که شعار ندادناش هم شعاریه.همش سفارش از کی معلوم نیست.."دخترهای این ور عاشق پسرهای اون ور و پسر های این ور .............""فالوده شیرازی به عنوان نماد ایرانی بودن و، ما ملت با هم رفیقیم و حزب بی پدر و مادر و از این حرفها. در موردبازیگری """حیرت آور"خسرو شکیبایی هم باید بگم بابا به خدا سطح توقع مردم ما از شکیبایی اومده پایین که خوب بازی کردنهاش رو یادشون رفته. به این میگن "خسرو شکیبایی "معمولیه خوب بازی کن.همین.خسروخان در حد و اندازه های خودشه که داره بازی میکنه.فیلم پر بوداز شعار،شعار،شعار.برعکس اون چیزی که تو مجله فیلم ازش خونده بودم.وجود"عماد"هم اصلاً خوب از کار در نیامده بود که جای کار بیشتری داشت.

پاداشسکوت
3-"پاداش سکوت"که به خاطرش 10:15 شب از سینما جمهوری خودمون رو رسوندیم سینما سروش واسه 10:30.آره با وانت و موتور و هر چی بگی.التماسی و انتحاری.(جلوی وانته پریدم وسط خیابون.)ولی اگه شما ها که ندیدین چیزی از فیلم رو از دست دادین ما که دیدیم هم از دست دادیم.بازی پرستویی داره تبدیل میشه به یه بازی برون گرایه افراطی.کلیشه ای شده.اون پرده ی همیشگی اشک تو چشمهاش نشون دهنده ی غم سالها تنهایی یه آدم غریب حتی با خواهرشه یا تبدیل کردنش به یه محرک برای تماشاچی؟! و این جمله که سر لوحه بیشتر سکانس های فیلمه:ا ز این بیداد میکنم """فریاد"""".آنهم چه فریادهایی به همسنگران حور و حورهای سالهای جنگ.ولی فقط داد و تیکه "ننداختن".بله ننداختن وفقط "تموشا"کردن،آره به همین غلیظیه"تموشا".تیتراژ اول فیلم رو به خاطر مسائلی که بالا گفته شد از دست دادیم ولی در تیتراژ آخر ذکر شد:بر گرفته از فیلمنامه کوتاه و استان کوتاه "من قاتل پسرتان هستم" که به نظر همون کوتاهی بیشتر به درد کار میخورده.فقط هی فیلم رو کش میده و ما هم کش آمدیم سر دیدن فیلم.فیلم ضعفش در روایت رو بیشتر با موسیقی تحمیلیش پر میکنه.موسیقی ای که خیلی جاها منگنه شده به کار.سفارش دادن که هر جا ملودرام کار اومد پایین با صدای دودوک(همون ساز مد شده بعد از گلادیاتور) ببرینش بالا که تماشاچی ها تو حس بمونند.ولی از طراحی صحنه و دکوپاژ فیلم نمیشه به راحتی گذشت.بدش رو میگم خوبش رو هم میگم.
باشه ،باشه ،اگه قرار بوده تم اصلی داستان سرگشتگی آدمهای باقی مونده و تن نداده به شرایط مقتضی بعد از جنگ باشه همون یه سکانس آخر توی آسایشگاه برای همچین موضوعی کافی به نظر میاد.همه پیام فیلم از این منظر توش هست.دیگه احتیاجی به چند ده دقیقه و چند ده میلیون هزینه اضافی نبود.
از نقش آفرینیهای کوتاه چند غول بازیگری ایران باز هم به جاو اساسی نباید گذشت.فیلم رو همونها قابل تحمل کردند.این فیلم هم پر بود از شعار.که چرا این همه جوون رو دادین دم گوله و الان این طوریه.همین.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15;ساعت 17:14 |

سلام دوستان.اصلاً حالم خوب نیست.چرا؟؟؟چون فیلمهایی را دیدم که به درد فحش دادن هم نمیخورند.
1-"باز هم سیب داری" ملت رو با ژانگولر بخندانیم".به خدا روده بر شدیم از دیدن این فیلم که با ساختاری عجیب و غریب در نا کجا آبادی بی زمان همه چیز را به سخره گرفته بود.احتمالاً کارگردان فیلم میخواسته حرفهایی بزرگ از حرص و طمع و پرخوری انسان معاصر بگوید که شدیداً در دام سبک روایت گویی و ساختار عجیب و بی منطق فیلم قرار گرفته.بی منطق نه از نظر انتخاب این موضوع با سبک روایت گویی که اتفاقاً این فیلم همین را میخواسته،بی منطق از نظر پیش برد. فیلم حرفهایی از جنس اینکه "اگر کسی خودش رو بزنه به خواب عمراً نمیتونی بیدارش کنی"و"آدم طماع رو به طمع میشه به هر کاری واداشت"است.البته بایرام خان احتالاً فیلمهای دیوید لینچ را سروته میدیده و فکر کرده هر جا که خواست میتواند موضوع را یکدفعه عوض کند بدون هیچ منطقی.
2-"روایتهای ناتمام" فیلم که شروع شد تا دقیقه 25 خوب پیش رفت.آدمهایی باور کردنی،روابطی ملموس.ولی فیلم صحنه هایی دارد که آدم را گول میزند و در آخر به هیچ جا نمی رساندتان.فیلم در ورطه نافهمی هر چه تمام تر از پایان باز قرار میگیرد.روایتها فقط با سر نخ زمان به هم ربط دارند.همین و بس.در جایی که به صورت منطقی میشد سه روایت را به هم پیوتد زد،فیلم دچار درهم رفتگی شد و با سکانسی مهم به زبان ترکی احتمالاً همدانی (که بسیار بد لهجه است)تماشاچی را از فهمیدن روایت نا تمام سوم محروم کرد که احتمالاً قصد نویسنده آشنایی عملی با زبان ترکی و به کار انداختن قوه تخیل تماشاچی بوده است و بس.روایتها پادر هوا تمام میشوند.به معنای تمام کلمه "پادرهوا".فیلم صاحب صحنه هایی خوب بود که میشد بیشتر کار بشوند و به شکلی منطقی با همان روایت رابطه برقرا کنند.سکانس روی پل بیشتر از نظر منطقی به ته روایت اول میخورد که فقط به خاطر اینکه بگوید از این پل با پسرفیلم خاطره دارند در فیلم گنجانده شده."رابرت مک کی"نویسنده کتاب "داستان:ساختار،سبک و اصول فیلمنامه نویسی"میگوید:صحنه ای که در آن تغییری رخ ندهد ممنوع است.اگر علت معرفی است،نویسنده منضبط آنرا دور خواهد ریخت وآن اطلاعات را در جایی دیگر از فیلم خواهد گنجاند.فقط همین را بگویم و حرف تمام.""""ته فیلم باز است"""
3-از فیلم "پدر و پسر"ساخاروف حرفی نمیزنم که نا گفتنم بهتر است.ولی بگذارید بگویم که آقایان مسئول مگر مجبورید فیلمی با این همه روابط پیچیده را که اگر نمایی از فیلم در بیاید این روابط نا معلوم میماند را نشان بدهید.چون "ساخاروف"است و احتمالاً بالا برنده اهمیت جشنواره، همین بس است.شعور بیننده چه؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه 1385/11/14;ساعت 16:47 |

      

اگر به قول یکی از استادانم نقد فیلم را به دو جنبه ساختاری و محتوایی تقسیم کنیم،این نوشته بیشتر بر مبنای اصل  دوم است. نوشتن در مورد ساختار بعضی از فیلمسازان بزرگ سینما چه در ایران و چه خارج از آن  کاری بس دشوار و در مواردی خارج از توان است.ساختار شکنی یاساختن بر اساس ساختارهایی نا نوشته اما اصولی یکی از هنر های این اساتید است. یکی از همین افراد در حوزه سینمای جهان "مارتین اسکورسیزی" است که بسیاری از فیلمهای او را در مدارس و کارگاههای فیلمسازی ازنظر ساختاری مورد تدریس قرار می دهند. نوشته حال حاضر  در صدد ساختار شناسی فیلم مورد بحث در این مجال نیست،فقط به دلیل ساخته شدن اثرتوسط او به بررسی عوامل علت و معلولی وچفت وبست های فیلمنامه ای  این اثر میپردازم که شاید هر چند ابتدایی باشد ولی به چشم می آیند و در برخی موارد نکاتی مختصر در مورد ساختار بنا بر اطلاعاتی محدود.

 فیلم از نظر سبک روایت گویی هم خوانی بسیار بالایی با داستان و فرم و حس وحال آن  دارد.البته اینجانب، فیلم اصلی یعنی "روابط جهنمی"که اثر حاضر به نحوی بازسازی آن به حساب می آید را ندیده ام تا به وفاداری روایت گویی آن پی ببرم ولی روح هیجان و شوک کننده ای که در فیلم "خدابیامرز"موج میزند حاصل سالها تجربه فیلمساز است. حال بگذارید کمی با وسواس بیشتری به فیلم نگاه بیاندازیم چون فیلم ساخته "مارتی کبیر"است.

1-فیلم شامل نظریاتی در مورد وفاداری و خیانت،شک و اطمینان، ووضعیت پا درهوای انسان معاصر در ابر شهر های دوران حاضر است.ولی نا دیده انگاشتن مسائل مهم به اینگونه که درروابط بین پلیس-دزد در فیلم وجود دارد،قدری مبهم است.(بهتر است بدانید انجمن دزدان در دنیا به این فیلم اعتاض کرده است.)در جایی عنوان کرده بودم که شخصیت پردازی قوی فیلم مدیون فیلمنامه خوب آن است،ولی این جزئیات نادیده گرفته شده را هم باید بر گردن فیلمنامه بیاندازیم یا کارگردان؟ آن هم مارتی کبیر که فیلمهایی مثل "راننده تاکسی" او هنوز بدون نقص و عیب هستند. در فیلم شاهد آنیم که پسر جوانی با نقش آفرینی "مت دیمون" که تازه از مدرسه پلیس فارغ التحصیل شده در همان لحظات ابتدایی آن هم درست در روبروی مدرسه پلیس با مجرمی سابقه دار و بین المللی یعنی کاستلو با حضور "جک نیکلسون"ملاقات میکند، سوار ماشین او میشود و بسته ای میگیرد به عنوان اینکه "مدرسه دیگه تموم شده دیگه به کیف و کتاب احتیاج نداری"که ماهیت بسته تا آخر فیلم بر بیننده مشخص نمی شود. در سیستمی که فیلم در آن جاری است(بگذارید نکته ای را بگویم،شاید در هنگ کنگ پلیس های باهوش و مجرمانی با ذکاوت نداشته باشیم ولی در آمریکا پلیس هاو ماموران اف-بی-آی و ماموران ویژه که در فیلم نمایش داده می شوندباید باهوش باشند، مگر اصرار کارگردان بر خلاف این نظر باشد.) و برای گرفتن ویزا تا شماره کفش پدر فرد مورد نظر را هم در میاورند، باورتان میشود که شخصی دراین سیستم به مقام کارگاهی برسد آن هم با پیشینه ای که سارقی بین المللی او رامثل پسرش بزرگ کرده و یا این گونه داعیه آن را دارد و هیچ کس هم خبری نداشته باشد آن هم با سیستم های اطلاعاتی قوی. در فیلم به دنبال کاستلو میگردند و جالب اینکه خود "مت دیمون"هم یکی از مسئولان این پرونده است.

2- پلیس به ظاهراخراجی فیلم که به جرم ضرب و شتم اخراج شده حال با کتک کاری هایی قبلی  وتقریباً انتحاری با ضرب و شتمی جانانه در رستوران همان خلافکار به جمع حرفه ای ها می پیوندد، وآن خلافکار حرفه ای فقط با چند ضربه به دست شکسته تازه وارد واینکه پدر او را میشناخته که دزدی قابل بوده، به او اعتماد کرده و حتی بعد از شک او را بر سر معامله ای چند میلیونی میبرد.

3- دزد ها و پلیس ها در جیبشان با مهارتی باور نکردنی پیام کوتاه می فرستند که البته احتمالاً باید نشان دهنده مهارت و هوش آنان باشد ، ولی بیشتر شبیه شعبده بازی از آب درآمده. و اینکه در صحنه معامله بر سر ریز تراشه ها و رد یابی توسط تلفن همراه هیچ کدام از آن شرقی ها از داشتن ساده ترین ریز تراشه ی بازاز یعنی تلفن همراه محروم هستند و پلیس ها فقط به تلفن مجرمان امریکایی دل خوش هستند. بر سر دوربین های مدار بسته چه آمد که از کار افتادند و پلیس ها نفهمیدند در عرض چند دقیقه به وسیله چه کسی از کار افتاد، ما هم نفهمیدیم.

4-  خانم دکتری که اتفاقاً با پلیس ها هم کار میکند، با تهدید یک بچه خلافکار مبنی بر اینکه اگر کسی در خیابان کتک بخورد به خاطر این است که دکتر به او قرص اعصاب نداده است، مجوز قرص ها را صادر کرده و چندی بعد درعشق او گرفتار می شود در حالی که دوست همان پلیس خیانتکار فیلم است و این گونه مثلثی عشقی ساخته می شود که نقطه اتصال این دو نفر بعد از جابجایی آنها در دستگاه های مطبوعشان است.واحتمالا یکی از مفاصل میانی داستان.

5-رئیس پلیسی که خود متوجه تعقیب خودش آن هم به وسیله پلیس های سیستم خودش است، نشود را میشود رئیس پلیس نامید؟

6- حضور خانم دکتر بر سر مراسم خاکسپاری ویلیام هنوز لا ینحل باقی مانده. اگر از طرف نامزد خود که حالا از او بچه دار است آمده که می باید در کنار او می ایستاد نه در روبرویش. و اگر برای ادای احترام به پلیس نفوذی آمده است که مستحق گرفتن نشان شجاعت تشخیص داده شده است، حضورش را چطور توجیح کرده است؟

  بعد از گفتن این نکات  بهتراست چند نکته ای هم من باب تاثیر فیلم بر روی تماشاچی بگویم. اینکه بیننده از دقایق تقریباً ابتدایی فیلم میداند به دنبال چیست و باید نگران چه مسئله ای باشد و دل مشغول کدام کاراکتر آن هم بر اساس همذات پنداری خودش از نقاط قوت فیلم به حساب می آید و این دلشوره را از ابتدا  در بیننده ایجاد می کند که عاقبت پلیس خلافکار یا خلافکار پلیس چه میشود. حال به واقع کدام خلافکار و کدام خیانت کار است حس تعلیقی دلچسب در فیلم را به وجود می آورد که شکاکیت را به اوج خود میرساند و پلیس مخفی هایی که تا آخر فیلم به عمد برای تماشاچی معرفی نمی شوند تا بر حس شکاکیت او افزوده شود دلچسب هستند.

و یا اینکه با مردن کاستلو باز هم فیلم جذابیت خودش را حفظ میکند و باز هم آدم، برای نگران بودن درموردش داریم.و این مدیون روایت یکدست و نه الزاماً منطقی اش است . دو چهارم میانی فیلم جداً درگیر کننده است.نقاط عطف زیادی در فیلم داریم که شایسته همچین روایت و فیلمی است ولی در مواردی همین نقاط عطف یا مفاصل میانی به ورطه فراموشی سپرده میشوند. حال چرا فیلم مورد تحسین بیشتر منتقدان قرار گرفته به خاطر اسکلت بندی قوی ساختار فیلم است که بسیاری از نقاط ضعف کوچک فیلم را تحت الشعاع قرار داده. البته  بازی های فوق العاده و به عبارت دیگر حساب شده و کنترل شده همه بازیگران، مخصوصاً جک نیکلسون و لئوناردو دی کاپریو، که دیگر حالا حسابی بزرگ شده و منتقدان را بر سر کاندیداتوری او به خاطر همین "خدابیامرز"یا "الماس خون" بر سر دو راهی قرار داده بود، را نباید نادیده گرفت.کنترل همه بر نقشهایشان این ضعف ها را پوشانده و حال منتقدان و دست اندرکاران اسکار2007را بر آن داشته تا احتمالاًبه پاس ندادن اسکارهای سالهای قبل به فیلمهای مارتی کبیر همچون "گاوخشمگین" یا "راننده تاکسی"از خجالت او در بیایند.ولی ایکاش اسکار را به همانها میدادند.هنوز تا اسکار راه درازی است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09;ساعت 16:15 |

    سلام دوستان                                                                                                                با امیدواری به یاری خداوند و شما یاران عزیز اقدام به راه اندازی این سایت در جهت نقد و بررسی فیلمهای سینمای ایران و جهان کرده ام. امید است در جهت هر چه پر بار تر کردن این مجال مرا از راهنمایی ها و مطالب خود محروم نکنید.

اگر چه در برخی موارد ممکن است نظرات اینجانب یا شما با بسیاری از صاحبنظران این رشته مغایرت داشته باشد ولی بدانید هیچ هنری مخصوصاً سینما که امروزه تبدیل به علم شده است بدون تبادل نظر به سر منزل مقصود نخواهد رسید. پس رو دربایستی را کنار گذاشته و نظراتتان را بیان کنید. برای افتتاح بحث خودم از نقدی تقریباً گلایه آمیز بر "DEPARTED" با ترجمه ای مناسب از استاد عزیزم نیما حسنی نسب با عنوان "خدابیامرز" آخرین ساخته استاد "مارتین اسکورسیزی" شروع میکنم.  

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09;ساعت 15:5 |