تبليغاتX
پـــونـز نـــــامه

پـــونـز نـــــامه

اثاث کشی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 21:8  توسط   | 

او

اگر می رفت

و از امتداد دامنش خمی به جای نمی گذاشت

من هم حرفی نمی زدم،

من هم می رفتم...

از اینـجــــا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 19:0  توسط   | 

او

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 18:56  توسط   | 

این روزها...

میخواهم چیز جدید بنویسم. از اینکه این روزها به شدت سرم شلوغ شده است،الکی و اینکه تدوین فیلمم همین روزها به دست دخترک شروع می شود و یا اینکه تقریبا از خانواده جدا شده ام برای زندگی که تازه دارم می فهمم  ما زندگی می کنیم یا زندگی...بی خیال.یا اینکه از فیلمم بگویم که موسیقی می خواست و مثل چهارپای محترم مانده بودم در گل که چه کنم که پدر دخترک قول داد برای ساختنش خیالم راحت شد ، در آمدیم از گل...و یا اینکه دارم می روم کلاس زبان شیرین و تو دماغی فرانسه(Salut Mademoiselle M) که استادمان خوب است حال می دهد و اینکه چند وقتی است فیلم خب ندیده ام و کمک و پیشنهاد لطفا.

اما خب نمی شود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 0:14  توسط   | 

سفید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 20:33  توسط   | 

...

             این روزها دو نفره تنهاییم...

عکس از fetusboy / flickr

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 15:23  توسط   | 

ســـــــــلام رفــــــــیق...
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 15:56  توسط   | 

ر-ف-ت-ن

این روزها فعل رفتن را صرف می کنم.

اول شخصش را فراموش کرده ام.

دوم شخصش را حفظ شده ام.

سوم شخصش اما٬

جنون می آورد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 12:45  توسط   | 

 

مردی در آمبولانس
آژیر، آژیر، آژیر......
ماشین، ماشین، ماشین......
مرگی در آمبولانس

 از بهار، تابستان، پاييز، زمستان... و بهار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 9:52  توسط   | 

باز هم این جمعه های لعنتی...

کلمات هجوم میارن و من دارم دیوونه می شم و عاجزم از نوشتنشون.

فقط اینکه روزم حسابی خراب شد...

این جمعه ها همیشه نحس ان.همیشه ی همیشه...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 14:3  توسط   |