و از امتداد دامنش خمی به جای نمی گذاشت
من هم حرفی نمی زدم،
من هم می رفتم...
از اینـجــــا
میخواهم چیز جدید بنویسم. از اینکه این روزها به شدت سرم شلوغ شده است،الکی و اینکه تدوین فیلمم همین روزها به دست دخترک شروع می شود و یا اینکه تقریبا از خانواده جدا شده ام برای زندگی که تازه دارم می فهمم ما زندگی می کنیم یا زندگی...بی خیال.یا اینکه از فیلمم بگویم که موسیقی می خواست و مثل چهارپای محترم مانده بودم در گل که چه کنم که پدر دخترک قول داد برای ساختنش خیالم راحت شد ، در آمدیم از گل...و یا اینکه دارم می روم کلاس زبان شیرین و تو دماغی فرانسه(Salut Mademoiselle M) که استادمان خوب است حال می دهد و اینکه چند وقتی است فیلم خب ندیده ام و کمک و پیشنهاد لطفا.
اما خب نمی شود...

عکس از fetusboy / flickr
اول شخصش را فراموش کرده ام.
دوم شخصش را حفظ شده ام.
سوم شخصش اما٬
جنون می آورد...
مردی در آمبولانس
آژیر، آژیر، آژیر......
ماشین، ماشین، ماشین......
مرگی در آمبولانس
فقط اینکه روزم حسابی خراب شد...
این جمعه ها همیشه نحس ان.همیشه ی همیشه...